اى حكيم اكنون « 1 » دل خويش بكشتن نهادى بگوى تا ترا كجا دفن كنيم ؟ سقراط تبسّم كرد و گفت : اگر چنان باشد كه مرا باز يابيد هر كجا كه شما را بايد دفن كنيد ، يعنى كه آن نه [ من ] « 2 » باشم چه قالب من باشد .
و با مردمان دوستى ميانه دار ، بر دوستان باميد دل مبند كه من دوستان بسيار دارم ، دوست خاصهء خويش خود « 3 » باش و از پيش و پس خويشتن « 4 » خود نگر و بر اعتماد دوستان از خويشتن غافل مباش چه اگر هزار دوست باشد ترا از تو دوستر ترا كس نهبود . و دوست را بفراخى و تنگى آزماى بفراخى « 5 » حرمت و بتنگى سود و زيان « 5 » . و دوستى كه دشمن ترا دشمن ندارد ويرا جز آشناى خويش مخوان چه آن كس ( 56 ر ) آشنا بود نه دوست . و با دوستان در وقت گله همچنان باش كه در وقت خشنودى و بر جمله دوست آن را دان كه « 6 » ترا دوست دارد . و دوست را بدوستى چيزى مياموز كه اگر وقتى دشمن شود ترا آن زيان دارد و پشيمانى سود نكند . و اگر درويش باشى دوست توانگر طلب مكن كه درويش [ را ] « 7 » خود كس دوست نباشد خاصه توانگران . و دوست بدرجهء خويش گزين و اگر توانگر باشى و دوست درويش دارى روا باشد . اما در دوستى مردمان دل استوار دار تا كارهاى تو استوار بود و لكن « 8 » دوستى بىجرم دل از تو بر - دارد بباز آوردن او مشغول مباش « 9 » و نيز از دوست « 10 » طامع دور باش كه دوستى او با تو بطمع باشد نه بحقيقت . و با مردم حقود هرگز دوستى مدار كه مردم حقود دوستى را
هامش
( 1 ) - ل افزوده : كه ؛ ن : چون
( 2 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد
( 3 ) - ل و ن « خود » ندارد
( 4 ) - ن و پ « خويشتن » ندارد
( 5 - 5 ) ، ل و ب : بفراخى ( ل افزوده : ترا ) ازو حرمت و بتنگى بسود و زيان ؛ ن : بفراخى بحرمت داشتى و بتنگى بسود ؛ پ : بسزا و حرمت و بتنگى بسود و زيان
( 6 ) - ل و ن افزوده : دانى كه
( 7 ) - بقياس ل و ن و ب و پ افزوده شد
( 8 ) - ل و ن و ب : اگر
( 9 ) - ل افزوده : كه نيرزد ، نسخهء ن نيز چنين است
( 10 ) - در اصل : دوستى ، درين جا ياء بدل از كسرهء اضافه نوشته شده است