من گويم :
شعر
اى دل رفتى چنان كه در صحرا دد * نه انده من خورى و نه انده خود
هم جالس بد بودى « 1 » تو رفته بهى * تنهايى به بسى زهم جالس بد « 2 »
و حق مردمان و دوستان بنزديك خويش ضايع مكن تا سزاوار ملامت نگردى كه گفتهاند : دو گروه مردم سزاوار ملامت باشند : يكى ضايع كنندهء حق دوستان و ديگر ناشناسندهء كردار نيكو . بدانكه مردم را به دو چيز بتوان دانست كه دوستى را شايد يا نه : يكى آنكه دوست او را تنگ دستى رسد چيز خويش ازو دريغ ندارد بحسب طاقت خويش و بوقت تنگى از وى برنگردد « 3 » تا آن وقت كه با دوستى وى « 3 » ازين جهان بيرون شود او فرزندان آن دوست را و خويشاوندان و دوستان آن دوست را طلب كند و بجاى ايشان نيكى كند . و هر وقت به زيارت تربت آن دوست رود و حسرتى بخورد هر چند آن نه تربت آن دوست او بود « 4 » ، چنان كه سقراط را شنيدم كه همىبردند تا بكشندش كه ويرا الحاح كردند كه : بتپرست شو ، وى گفت :
معاذ اللّه كه من صنع صانع خويش را پرستم ، ببردندش تا بكشند . قومى شاگردان با وى همىرفتند و زارى همىكردند چنان كه رسم باشد . پس ويرا پرسيدند كه :
هامش
( 1 ) - ل : بدى و ؛ ن : بودى و
( 2 ) - ل افزوده : و اندرين معنى عثمن بن ابى بكر الهاشمى گويد : شعرصد كافر مستولى ناپاك چو دد * با كس نكند آنچه تو كردى با خودديدى كه كجا رسيد از فعل بدت * بينى كه كجا رساندت صحبت بدپ : و هم در اين معنى بيتى ديگر گفته آمد ، بيت :اى دل چو برفتى ز پى دلدارى * بد كردى و بر روى من آمد عارىتو يار بدى بدى و نا بوده بهى * تنهايى به چو يار بد بسيارى( 3 - 3 ) ، ل : يا ( ظ . يا ) آن وقت كه دوستى از آن او
( 4 ) - ل و ب افزوده : چه تربت قالب دوست او بود ؛ ن : هر چند كه آن نه او بود