آسانى چنان كه آسودن امروز رنج « 1 » فردايين است و رنج امروزين آسايش فردايين . و هر چه از رنج و بىرنج بدست آيد زود جهد آن كن كه از هر درمى دو دانگ بنفقات خويش و آن عيالان خويش به كار برى ، اگر چه دربايست بود و محتاج باشى بيش ازين به كار مبر .
چون [ دو ] « 2 » دانگ ازين روى به كار برى دو دانگ ذخيره بنه از بهر روز ضرورت را و پشت به روى كن و بهر خللى از وى ياد ميار ؛ يا بگذار از بهر وارثان خود را يا روز ضعيفى و پيرى را تا فريادرس تو باشد . ( 44 پ ) و آن دو دانگ ديگر كه باقى بماند بتجمل خويش كن و تجمل آن كن كه نميرد و كهن نشود چون جواهر و سيمينه و زرينه و برنجينه و مسينه و رويينه « 3 » و آنچه بدين ماند . پس اگر بيشتر چيزى بود به خاك بده كه هر چه به خاك بدهى هم از خاك باز يا بى و مايه دايم بر جاى بود و سود حلال روان . و چون تجمل ساختى بهر ضرورتى و دربايستى كه ترا بود تجملى از خانه مفروش و مگوى كه : اى مرد اكنون ضرورتست بفروشم و وقتى ديگر كه به ازين به كار آيد باز خرم كه اگر بهر خللى چيزى از تجمل خانه بفروشى « 4 » باوميد عوض باز - خريدن ، عوض باز خريده نيايد و آن خود از دست تو بشود و خانه تهى گردد . پس روزگارى بر نيايد كه تا « 5 » تو مفلس گردى . و نيز بهر ضرورتى كه ترا بود وام « 6 » مكن و چيز خويش بگر و منه و البته زر بسود مستان و وام خواستن ذليلى و كمآزرمى بود .
و تو تا بتوانى كس را وام مده خاصه دوستان را كه از باز خواستن آزار بزرگتر از ان بود كه از نادادن . پس اگر بدادى درم اوام داده را از خواستهء خويش مشمر و اندر دل چنان دان كه اين درم بدين دوست خويش بخشيدم تا وى باز ندهد از وى طلب مكن تا باستقضا « 7 » دوستى منقطع نشود كه دوست را زود دشمن « 8 » توان كرد « 9 » اما
هامش
( 1 ) - در اصل : برنج ، بقياس ل و ن و ب و پ اصلاح شد
( 2 ) - بقياس ل و ن و ب افزوده شد
( 3 ) - در اصل : روينه
( 4 ) - در اصل : بفروشم ؛ بقياس ل و ن و ب و پ اصلاح شد
( 5 ) - ل و ب : « كه » ندارد ؛ ن : « تا » ندارد
( 6 ) - ن : فام
( 7 ) - ل و ن و ب و پ : بسبب تقاضا
( 8 ) - ل : بدشمن
( 9 ) - ل : كردن