اما خواب روز بتكلف از خويشتن دور بايد كرد « 1 » و اگر نتوانى اندك مايه بايد خفتن كه روز خويش شب گردانيدن نه از حكمت بود . اما رسم محتشمان و منعمان چنانست كه تابستان نيمروز بقيلوله روند باشد كه خسبند يا نه . اما آن « 2 » طريق تنعم است چنان كه در رسم است يك ساعت بياسايند و اگر نه با كسى كه وقت ايشان با وى خوش بود بخلوت همىباشند تا آفتاب فرو گردد و گرما بشكند و آنگاه بيرون آيند . و در جملة الامر جهد بايد كرد « 3 » تا بيشترين عمر در بيدارى گذارى و در كمتر - خفتن كه بسيار خفتن ما را خود پيش اندرست .
امّا بروز و بشب هر گه كه بخواهى خفتن « 4 » تنها نبايد خفتن « 4 » با كسى بايد خفت كه روح تو تازه دارد ، زيرا كه خفته و مرده از قياس يكيست و هيچ دو را از عالم خبر نيست لكن يكى خفتهء با جانست « 5 » و يكى خفتهء بىحياة اكنون فرقى كنيم ميان اين دو خفته . فرق آن كنيم كه آن يكى را « 6 » بضرورت تنها همىبايد خفت « 7 » ، بعذر عاجزى ، و اين خفته را كه اضطرار نيست چرا چنان خسبد كه آن عاجز باضطرار ، پس مونس بستر اين « 8 » جانفزاى « 9 » بايد كه « 10 » مونس بستر آن چنان كه هست خود هست « 10 » ، تا خفتن زندگان از خفتن مردگان پيدا شود . و لكن پگاه خاستن عادت بايد كردن ، چنان بايد كه پيش از آفتاب ( 41 ر ) برخيزى كه وقت طلوع باشد « 11 » تو فريضهء خداى عزّ و جل بگزارده باشى . و هر كسى كه با آفتاب برآمدن برخيزد تنگروزى بود از ان قبل كه « 12 » نماز از وى درگذشته بود شومى وى او را دريابد . پس پگاه برخيز و فريضهء خداى عز و جل بگزار و آنگاه آغاز شغلهاى خويش كن . پس بامداد اگر شغليت نباشد و خواهى كه بنخجير و تماشا روى روا باشد كه بدان مشغول باشى .
هامش
( 1 ) - ل : كردن
( 2 ) - ل : از
( 3 ) - ل : كردن
( 4 ) - ل و ن : خفت
( 5 ) - ل و ن و ب : باحياتست
( 6 ) - ل : « را » ندارد
( 7 ) - ل : خفتن
( 8 ) - ل : ازين
( 9 ) - ل : جانفزايى
( 10 - 10 ) ، ل : ندارد
( 11 ) - ن : طلوع را ؛ ل و ب افزوده : كه
( 12 ) - ل و ن و ب و پ افزوده : وقت