رزم او را فلك تصوّر كرد * ساحتش تيغ آبدار گرفت
صبح تيغش چو از نيام بتافت * آفتاب آسمان حصار گرفت
ملكا ، خسروا ، خداوندا * اين سه نام از تو افتخار گرفت
پاى ملك استوار اكنون گشت « 1 » * كه ركاب تو استوار گرفت
همه عالم شِعار عهد « 2 » تو داشت * ملك عالم همان شعار گرفت
روز چند از سر خطا بينى * ملك ازين دولت « 3 » ار كنار گرفت
خجل آنك « 4 » به عذر بازآمد * سربخت تو در كنار گرفت 1
ايزد تعالى سرادق جلالت « 5 » اين دولت را به رفعت با اوج كيوان برابر داراد و بساط سرير حشمت « 6 » ملك و دولت او را از روى ماه و فرق فرقد كناد و جناب ميمون او را قبلهء حاجات ملوك عصر گرداناد و آستانهء مقدّسهء « 7 » او را كعبهء افاضل و اماثل روزگار كناد و « 8 » سبزهزار شمشير گندنا پيكر او را از خون معادى دولت لالهزار « 9 » داراد . بحقّ محمّد و آله اجمعين « 10 » .
فصل « 11 »
مىگويد مقرّر اين كلمات « 12 » و محرّر اين مقدّمات « 13 » محمّد بن على بن محمّد بن الحسن الظّهيرى الكاتب السمرقندى كه چون من بنده را هميشه به خدمت جناب رفيع اين دولت و وسيلت به فناء منيع اين حضرت ، نزاع و تشوّق بر كمال مىبود و در ترجيهء اين امنيّت « 14 » روزگار مىگذاشتم و مترقّب سعادتى و مترصّد فرصتى مىبودم كه مگر روزگار در حصول اين سعادت ، مساعدتى نمايد و اوقات به اسعاف اين حاجت ، مسامحتى كند . خود زمانه سركشى مىكرد و جمال عروس اين مراد را در حجاب تعذّر
هامش
( 1 ) . ازمير : شد
( 2 ) . ازمير : ملك
( 3 ) . ازمير : اين دولت
( 4 ) . آتش : آنگه ( تاشكند مطابق متن )
( 5 ) . آتش : جلال
( 6 ) . ازمير : « حشمت » ندارد
( 7 ) . آتش : مقدّس
( 8 ) . آتش : واو ندارد
( 9 ) . آتش : هميشه لالهزار
( 10 ) . آتش : به حق النبى محمد و آله الطاهرين ( تاشكند مطابق متن )
( 11 ) . آتش : آغاز داستان .
( 12 ) . آتش : مقدمات
( 13 ) . آتش : كلمات
( 14 ) . آتش : « و تعلّل به ادراك اين منيت » اضافه دارد