مىداشت و سور و آيات اين كرامات به خامهء عطلت « 1 » بر ورق اهمال و غفلت « 2 » مىنگاشت و به طريق عتاب با من خطاب « 3 » مىكرد و اين بيت مىخواند .
شعر
ما كلّ ما يتمنّى المرء يدركه * تجرى الرّياح بمالا تشتهى السّفن 1
نه تو اول كسى كه قدم طلب در باديهء اين كعبه نهاده است و احرام خدمت اين حرم « 4 » بسته و به وصال جمال او نرسيده .
شعر
فلست باوّل ذى همّة * دعته لما ليس بالنّائل 2
نخست قطع اين مفاوز را مطيّهاى جوى و اقامت اين معاد را زادى طلب كن . آنگاه « 5 » بادوار سر بر خاك اين درگاه نه و خاكوار « 6 » از چهره ، شادروان اين حضرت ساز . خدمتى كن كه به وسيلت آن بدين حضرت رسى و به دالّت او « 7 » اين سعادت را مستقبل و مهيّا شوى و من بنده را « 8 » در اثناى اين محاورت با فكرت مجاورت گرفته و دست بحث « 9 » در دامن طلب زده « 10 » ، مجال اختلال در ظاهر احوال معيّن و نشان پريشانى بر پيشانى مبيّن .
بيت
كاريست چو خطّ او معمّا * حاليست چو زلف او مشوّش
ديده همه پرخيال معشوق * سينه همه پرشرار آتش
تا آخر روزى در ميان اين گفتگوى و « 11 » در اثناى اين جستجوى ، سعادت بر من استقبال كرد و گفت « 12 » : تحرّى رضاى ترا كمر بستم و به طالع فرخنده با تو پيوستم . همه مدّخر خزينهء « 13 » خرد بر تو نثار « 14 » كردم و جمله ذخاير نفايس عقل پيش تو آوردم . من نيز
هامش
( 1 ) . آتش : غفلت ( تاشكند مطابق متن )
( 2 ) . آتش : عطلت
( 3 ) . ازمير : اين خطاب
( 4 ) . ازمير : حريم
( 5 ) . آتش : آنگه
( 6 ) . ازمير : و خاك او را از چهره
( 7 ) . آتش : آن
( 8 ) . ازمير : « را » ندارد
( 9 ) . ازمير : بخت
( 10 ) . آتش : بزده ( تاشكند مطابق متن )
( 11 ) . آتش : و وقتى در ( تاشكند مطابق متن )
( 12 ) . آتش : و به زبان تعظيم و اجلال گفت ( تاشكند مطابق متن )
( 13 ) . آتش : خزانهء
( 14 ) . آتش : ايثار