بدين بشارت ، استبشار نمودم و مقدم او را به ترحاب « 1 » و اهتزاز جواب دادم .
مصراع « 2 »
آن كيست كه بىتو ساعتى خوشدل بود .
بيا اى مفرّح كربت و مونس غربت .
بيت
برآنى كه غم بر دل من گمارى * من از غم نترسم ، بيا تا چه دارى 1
گفت : شبستانى است پردلستان « 3 » و قصورى است پرحور « 4 » . بهارى است پرصور و نگار و باغى است پرشكوفه و ازهار .
شعر
كلام كنور الرّبى فاح غضّا * و قد غازلته شآبيب قطر
و ريح الشمّال جرت ثمّ جرّت * على صفحة الارض اذيال عطر
و عرف الخزامى و عرف « 5 » النّدامى * و تدوار خمر و انوار جمر
و « 6 » نجم اللّيالى و نظم اللّآلى * و مغبوط عمر و مضبوط امر 2
و زبان خرد در وصف او اين ابيات انشا كرده « 7 » :
شعر
ويحك اى صورت منصور نه باغى نه سراى * بل بهشتى كه به دنيات فرستاد خداى
بوده نقّاش خرد در شجرت متوارى * شده فرّاش صبا در چمنت ناپرواى 3
گفت « 8 » : آن عرايس نفايس را حلّهاى پوش كه تقادم اعوام و تواتر « 9 » ايّام آن را خلق نگرداند و آن « 10 » ابكار افكار را حليهاى ساز كه تعاقب ادوار و ترادف ليل و نهار از انتظام حال « 11 » منتشر و متفرّق نتواند كرد . ديباچهء « 12 » او را به ترصيع و تجنيس و تشاكل و توازن و
هامش
( 1 ) . ازمير : ترحات
( 2 ) . آتش : بيت ( مصراع را با عبارت بعدى در حكم يك بيت قرار داده است )
( 3 ) . ازمير : دلستانى
( 4 ) . ازمير : حورى
( 5 ) . ازمير : عوف
( 6 ) . ادامه نسخه تاشكند از برگ 6
( 7 ) . ازمير : زبان خرد كه در وصف او اين گفته
( 8 ) . ازمير : « گفت » ندارد
( 9 ) . ازمير : ترادف
( 10 ) . آتش : اين
( 11 ) . آتش : آن را منتشر ( تاشكند مطابق متن )
( 12 ) . ازمير : دواج