اضداد و انداد مطرّز و موشّح كن و تاج او را به جواهر زواهر خطاب ميمون و القاب همايون خداوند عالم ، خاقان معظّم ، ركن الدّنيا و الدّين - ادام اللّه ملكه - مرصّع و مكلّل گردان كه تو باغبان « 1 » سروپيرايى و مشّاطهء عروس آرايى . به ديده گرد دامن او برفتم و به زبان معذرت گفت :
بيت
اى به چشمم عزيزتر گردى * كز « 2 » زمين عطف دامن تو برُفت
از تو بازآمدن كه يا رد خواست ؟ * شكر اين آمدن كه داند « 3 » گفت ؟ 1
و آن « 4 » كتابى است ملقّب به سندباد . فراهمآوردهء حكماى عجم . صفحات او پر از « 5 » بدايع فطرت و صنايع فكرت و عجايب عقل و غرايب فضل و نوادر خواطر و نفايس ضماير . آب حيات دلهاى مرده و روضهء انس جانهاى پژمرده . مآثر و مفاخر او بىحد « 6 » .
شعر
فأتت « 7 » تجرّ على السّماء ذيولها * ميّاسة الاعطاف فى جاراتها
غرّاء مهما انشدت سجدت لها * سيّارة الافلاك فى اوجاتها
و تمنّت الشهب الثّواقب انّها * نظمت تقاصيرا على لبّاتها
و تودّ آذان اللّيالى انّها * نيطت مكان القرط فى « 8 » آخراتها 2
چون آن « 9 » اشارت بديدم و آن بشارت بشنيدم ، رخش فكرت در زير زين كشيدم « 10 » و به قطع مسافت اين بيدا بسيجيدم و با سعادت گفتم :
شعر
ذرانى و الفلاة بلا دليل * و وجهى و الهجير بلا لثام
فانّى استريح بذا و هذى * و اتعب « 11 » بالاناخة و المقام
هامش
( 1 ) . ازمير : باغبانى
( 2 ) . آتش : گر
( 3 ) . ازمير : يا رد
( 4 ) . آتش : اين
( 5 ) . ازمير : « از » ندارد
( 6 ) . آتش : مآثر و محاسن و مفاخر او از حدّ احصا و استيفا بيرون ( تاشكند مطابق متن )
( 7 ) . ازمير : وافت
( 8 ) . ازمير : من
( 9 ) . آتش : اين
( 10 ) . آتش : فكرت را در زين كشيدم ( تاشكند مطابق متن )
( 11 ) . ازمير : وانقب