عاجز شوم و فرو گذارم * نيكو باشد سخن مقشّر « 1 » 1
و « 2 » آن چندان مساعى حميده « 3 » و مآثر مرضيّه « 4 » كه ملوك اين خاندان مبارك راست ، در خطّهء ممالك توران على الخصوص در بسيط اين دولت از تقديم خيرات و ادّخار حسنات و آثار عدل و اظهار فضل ، قلم از تقرير و تحرير آن عاجز ماند « 5 » و بيان و بنان « 6 » از تمثيل و تصوير آن قاصر گردد .
شعر
و لمّا رأيت النّاس دون محلّه * تيقّنت انّ الدّهر للنّاس ناقد 2
و در مدّتى كه خداوند عالم ازين ملك به ملكى ديگر نقل كرده بود « 7 » و روزگارى دراز اين خطّه بىوارث و مستحق مانده و متعدّيان به حكم كثرت سواد در وى تصرّفها مىكردند و آخر الامر هريك قفاى آن خوردند و اكنون « 8 » به حمد اللّه كه حق به حقور « 9 » و ملك به ملك عدلپرور « 10 » و سلطنت به سلطان قاهر قادر رسيد و بر وى قرار گرفت و زمان « 11 » بدين تهنيت ، زبان بگشاد « 12 » .
قطعه « 13 »
مُلك بر پادشه « 14 » قرار گرفت * روزگار آخر اعتبار گرفت
بيخ اقبال باز نشو نمود * شاخ انصاف باز بار گرفت
مدّتى مُلك در تزلزل بود * عاقبت بر مَلِك قرار گرفت
مَلِكِ مُلكبخش ركن الدين * كز يمين مُلك در يسار گرفت
آنكه گنجى « 15 » به يك سؤال بداد * وان كه ملكى به يك سوار گرفت
عكس بزمش چو بر سپهر افتاد * خانهء زهره زو نگار گرفت
هامش
( 1 ) . ازمير : مفسّر
( 2 ) . ادامه نسخه تاشكند از برگ 6
( 3 ) . آتش : حميد ( تاشكند مطابق متن )
( 4 ) . آتش : مرضى
( 5 ) . آتش : آيد ( تاشكند مطابق متن )
( 6 ) . آتش : و بنان بيان
( 7 ) . ازمير : « بود » ندارد
( 8 ) . آتش : « و اكنون » ندارد ( تاشكند مطابق متن )
( 9 ) . آتش : به مستحق
( 10 ) . آتش : عالم عادل
( 11 ) . آتش : آسمان ( تاشكند مطابق متن )
( 12 ) . آتش : گشاد و گفت
( 13 ) . آتش : بيت
( 14 ) . آتش : پادشاه ( تاشكند مطابق متن )
( 15 ) . ازمير : ملكى