نگردد « 1 » . چنان كه آن مرد از كشتن طوطى و آنگاه عمرى از تعجيل آن سياست در تلهّف و تأسّف افتد كه به حقيقت داستان مكر زنان از اشراف فهم و ادراك وهم « 2 » زيادت است و عاقلترين مردمان در جوال محال ايشان رود و به عشوه و لاوهء ايشان مغرور گردد و اگر شاه « 3 » را از تقرير اين مقالات ، سآمت و ملالتى نيست « 4 » تا از مقامات مكر زنان و مقالات غدر ايشان حكايتى بگويم « 5 » . شاه فرمود « 6 » ، بگوى .
داستان مرد لشكرى با « 7 » معشوقه و شاگرد
وزير گفت : زندگانى پادشاه كامكار و صاحب قران روزگار در جهانگيرى و شاهنشاهى هزار سال باد . چنين آوردهاند كه در « 8 » روزگار سالف در حدود كالف ، مردى بود لشكرى پيشه . معشوقهاى داشت موزون و كرشمهناك ، لطيف صورت و چالاك ، در حسن چون گل نوبهار و در لطف و ظرافت « 9 » اعجوبهء روزگار .
شعر
خريدة لو رأتها الشّمس ما طلعت * و لو رآها قضيب البان لم يمش 1
و اين لشكرى را شاگردى بود به چهره ماحى « 10 » ماهتاب و به جمال « 11 » ثانى آفتاب . ملك سيرتى ، پرى صورتى ، متناسب خلقتى . چون ماه و مشترى در قباى ششترى و چون حور و پرى در صورت بشرى . در جمال چنان كه « 12 » :
شعر
أوفى بكلّ الحسن بعض صفاتها * و وفى بقتل الصّبّ خلف عداتها
سحّارة الالحاظ « 13 » لم ار عينها * إلّا رأيت الموت فى لحظاتها 2
هامش
( 1 ) . آتش : گردد
( 2 ) . ازمير : از اشراف وهم و فهم
( 3 ) . ازمير : مسامع عاليه شاه
( 4 ) . آتش : و ملامت نياورده است
( 5 ) . آتش : گويم
( 6 ) . ازمير : فرمود كه
( 7 ) . آتش : و معشوقه
( 8 ) . به
( 9 ) . آتش : ظرف ( تاشكند مطابق متن )
( 10 ) . ازمير : حامى
( 11 ) . ازمير : به كمال
( 12 ) . آتش : چنان كه شاعر گويد
( 13 ) . ازمير : الالفاظ