بناگوش او متوارى « 1 » .
شعر
مرحبا ، مرحبا ، تعال تعالا * حبّذا وجهك المبارك فالا 1
بيت
آب جمال ، جمله به جوى تو مىرود * خورشيد در جنيبت روى تو مىرود 2
صفاى رويّت با وفاى « 2 » طويّت گفت :
أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا
3 . سوز سينه از شوق ديرينه آواز داد كه : اصبت فالزم و وجدت فاغنم 4 . از چنين لقمه بر نتوان خاست و از تجرّع چنين جرعه نتوان كاست . القصّه به صدهزار دل ، فتنهء غنج و دلال و بستهء زلف و خال او شد و « 3 » با خود گفت :
بيت
زلف ترا كار بدانجا رسيد * كز خم او غم به ثريّا رسيد
در بر تو صبر به تعجيل تاخت * بر در تو عقل به سودا رسيد « 4 »
و لشكرى آشيانه ترتيب مىكرد و كاشانه مىآراست كه هماكنون معشوقه از در درآيد يا از حضور او خبر آيد ، زاويه به نور جمالش روشن شود و حجره از بوى « 5 » زلفش معطّر و گلشن گردد . خود « 6 » شاگرد از استاد ، مرزوقتر « 7 » و معشوق از عاشق بىوثوقتر آمد .
شعر « 8 »
اهلا بسعدى و الرّسول و حبّذا * وجه الرّسول لحبّ وجه المرسل 5
پيش از آنكه عامل وصل ، خراج اصل به ديوان گزاردى ، شاگرد حق حسابى و رسم عتابى
هامش
( 1 ) . آتش : « گفت » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن )
( 2 ) . ازمير : با صفاى رويّت و وفاى
( 3 ) . آتش : واو ندارد
( 4 ) . ازمير : بيت دوم ندارد
( 5 ) . ازمير : بوى و
( 6 ) . ازمير : چون
( 7 ) . ازمير : مرزوقتر بود
( 8 ) . ازمير : « شعر » ندارد و عبارت بدين صورت است : حبّذا وجه الرسول لحب وجه المرسل