روزى مرد لشكرى ، رقعهاى نوشت و به وجه ارادت گفت « 1 » :
شعر
على الّذين كووا قلبى بهجرهم * سلام خالقنا ما اورق الشّجر 1
بيت
تو دانى كه من جز تو كس را ندانم * تويى يار پيدا و يار نهانم 2
و به دست شاگرد به خانهء معشوقه « 2 » فرستاد و بر « 3 » زبان او پيغام داد « 4 » :
بيت
بيا اى راحت جانم كه تا جان بر تو افشانم * زمانى با تو بنشينم ز دل اين جوش بنشانم 3
و در اثناء رقعه ، كلمات دلاويز و سخنان عشقانگيز « 5 » درج كرد ، مشتمل بر ذكر اشتياق و منهى از الم فراق و گفت : توقّع آن است كه به وجه دمسازى و بندهنوازى ، قدمرنجه كنى و وثاق بنده را تشريف حضور ارزانى دارى كه فرصت وصال چون زمان خيال گذرنده است و زمان اتّصال چون كبريت احمر ناپاينده « 6 » و اگر در خارستان روزگار گلى شكفد از نفايس اعلاق و ذخاير مواهب سعادات « 7 » باشد .
شعر
تعالوا نشرب الرّاح * بكأسات و اقداح 4
بيت
شب هست و شراب هست و چاكر تنهاست * برخيز و بيا كه اينچنين شب ، شب ماست « 8 » 5
چون شاگرد « 9 » برسيد و رقعه و پيام و درود « 10 » رسانيد « 11 » ، در وى نظر كرد « 12 » ، حورى « 13 » ديد سروقد ، ماه خدّ ، گلعذار ، آفتاب رخسار ، آب جمال بر چهرهء او جارى و زهره در
هامش
( 1 ) . آتش : به وجه ارادت و گفت
( 2 ) . آتش : معشوق
( 3 ) . آتش : به ( تاشكند مطابق متن )
( 4 ) . ازمير : « و گفت » اضافه دارد
( 5 ) . آتش : عشقآميز ( تاشكند مطابق متن )
( 6 ) . آتش : ناپايدار ( تاشكند مطابق متن )
( 7 ) . آتش : سعادت
( 8 ) . آتش : برخيز و بيا بتا كه امشب شب ماست ( تاشكند مطابق متن )
( 9 ) . آتش : كودك
( 10 ) . آتش : « و سلام » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن )
( 11 ) . آتش : برسانيد
( 12 ) . آتش : زن در وى نظر كرد
( 13 ) . آتش : جوانى