تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلوك الملوك ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
اى واى عمر ، اگر خداى تعالى او را بدين گناه فراگيرد . فى الحال گفت : اى اسلم روان‌شو تا به شهر رويم و از جهت اينها طعام آوريم ، و خود روان شد و من در عقب او روان شدم ، و به خانه خود دررفت و يك‌تا بار از آرد بيرون آورد و يك انبان چربى . چون بار بيرون آورد گفت : اى اسلم اين لنگ « 1 » بار را بر پشت من نه . گفتم : يا امير المؤمنين من بردارم . گفت : اى اسلم من احقّم كه اين‌بار را بردارم زيراكه خداوند تعالى اين بار خلافت بر گردن من نهاده ، و مرا از عهدهء آن بيرون مىبايد آمد . پس عمر آن را بر پشت خود گرفت و من همراه او بودم تا از مدينه بيرون آمد و آن بار را بدان ضعيفه رسانيد . چون بار از پشت خود بيفكند ، نزديك ديگ آمد و پاره‌اى آرد در آن آب ريخت ، و چربى در او انداخت ، و باد سخت مىآمد ، اسلم گويد كه سوگند به خدا كه امير المؤمنين عمر را ديدم كه محاسن سفيد بر خاك و خاكستر نهاده بود ، و آتش را باد مىدميد ، چون طعام پخته شد عمر فرمود : اى ضعيفه فرزندان را بيدار كن ، تا ازين طعام بنوشند . آن ضعيفه فرزندان را بيدار كرد ، و امير المؤمنين به دست خود طعام را در ظرفى كرد ، و اطفال از آن سير خوردند ، و آن ضعيفه هم طعام خورد ، چون سير شدند و فراغت يافتند . عمر فرمود : اى ضعيفه عمر را دعا كن كه او را گناهى نيست كه از حال شما آگاه نبود . اين بار و چربى را تصرف كن در وجه قوت اين اطفال ، و چون بامداد شود نزد عمر رو كه جهت تو و اطفال غازى رزقى از بيت المال مقرر گرداند . و چون آن زن راضى شد ، و عمر را دعا كرد ، اسلم گويد : عمر رضى اللّه عنه خداى تعالى را شكر گفت ، و فرمود من ترسيدم كه خداوند تعالى مرا به دعاى اين ضعيفه فرا گيرد . و باز مراجعت به مدينه فرمود . اين است نقل كتاب « منتظم » و محمد بن جرير طبرى نيز در تاريخ اين حكايت آورده . و همچنين در همه زمان خلفا در مدينه عسسان بوده‌اند ، و در ممالك حكام نصب عسس كرده‌اند ، و سابقا گذشت كه حفظ صلاح شب و دفع فسادات واقعه در آن بر سلطان واجب است ، و اگر بر آن اقدام ننمايد آثم گردد . و در صدر اول كه
هامش
( 1 ) م . اين تاى .