محفوظ است و امكان خلل ندارد ، برين تقدير واجب نيست كه عسسى كند يا كسى را عسس سازد . و اگر از فساد مفسدان به شب آمن نباشد ، بر او واجب است كه عسسى كند همچنانچه امير المؤمنين عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه مىفرموده در ايام خلافت خود .
در حكايت عسسى عمر رضى اللّه عنه روايت كرد در كتاب « منتظم ابن جوزى » رحمه اللّه آورده كه اسلم غلام عمر رضى اللّه عنه روايت كرد كه امير المؤمنين عمر را رضى اللّه عنه عادت آن بود كه شبها در مدينه عسسى كردى و شرّ اهل فساد را از اسواق و بيوت مسلمانان دفع نمودى . شبى بيرون آمد از خانه و با من گفت :
اى اسلم همراه من بيا كه امشب با يك دگر عسسى كنيم . اسلم گفت : به اتفاق عمر بيرون آمديم از خانه ، پس گفت : اى اسلم در درون شهر احتياط كرديم ، هيچ خوفى از فسادى نيست ، بيا تا از شهر بيرون رويم و حوالى شهر را احتياط كنيم . چون از دروازهء مدينه بيرون آمديم ، از دور آتشى بنمود . گفت : اى اسلم بيا تا اين آتش را ببينيم كه درين وقت كيست كه او را افروخته ؟ چون پارهاى راه رفتيم و به آتش نزديك شديم ، ديديم كه بر بالاى آتش ديگى نهاده و عورتى ضعيفه پيش ديگ نشسته و آتش مىافروزد و مىگويد : خدايا عمر را جزا ده بدانچه با من كرده . عمر رضى اللّه عنه بسيار از خداى تعالى ترسان شد و گريه بر او افتاد ، فرياد از نهاد او برآمد و گفت : اى ضعيفه عمر را چرا نفرين مىكنى و او ترا نمىشناسد ، و گناه او چيست ؟ گفت : عمر شوهر مرا به غزا فرستاد و او كشته شد ، و مرا از آن شوهر اطفال خرد است ، و در قبيلهء ما قحط شد ، و من اين اطفال را برداشتم كه پيش عمر آورم ، و ديروقت رسيدم و به شهر در نتوانستم آمد و با اطفال در اين صحرا بىقوت در سرما بازماندم . عمر گفت : اين ديگ چيست كه بر آتش نهادهاى ؟ گفت : طفلان گرسته بودند و بخواب نمىرفتند از گرسنگى ، اين ديگ را بر آتش نهادم و آب در آن كردم تا اطفال به اميد طعام ترك گريه كنند و بخواب روند . و حالا طفلان گرسنه خواب كردهاند ، و باد آتش را مىميراند ، و من بدين حال با اطفال مبتلا درماندهام . اسلم گويد : عمر دست بر سر زد و گفت :
سلوك الملوك ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: فضل الله بن روزبهان خنجى اصفهانى
ص٢١١