تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
گرفتار گشتند و از كاس تنگدستى شربت بينوائى چشيدند آخر الامر كس نزد امير فرستاده بفروختن جاريه رضا داد و امير چندان خرم شد كه چهار بدرهء سيم برداشته به خانه محمود رفت و محمود نزد جاريه رفته با او گفت برخيز و به خانه امير رو كه ترا ميفروشم جاريه چون اين سخن بشنيد فرياد از نهادش برآمد و گريه و زارى باوج آسمان رسانيد چنان كه آوازش بسمع امير رسيد محمود گفت ايجاريه موجب اين قلق و اضطراب چيست بايد كه اظهار فرح و سرور كنى زيرا كه چون تو بدولت‌سراى امير روى پيوسته در راحت باشى و نصيب من از فراق تو غم و الم بود كنيزك جواب داد كه آخر - كار مراد چنين است كه مرا از خود جدا سازى محمود گفت چون در دست من از متاع دنيا چيزى نيست و تو محنت ميكشى من اين فكر كردم تا تو باقى عمر را بفراغت بگذرانى جاريه گفت از سربيع من درگذر كه من عهد كردم كه بكسبيكه لايق عورات باشد مدت العمر معاش ترا مهيا گردانم محمود گفت اگر چنين است ترا آزاد گردانيدم و در حباله نكاح درآوردم چون امير محمد اين ماجرا را شنيد محمود را طلبيده فرمود كه اين چهار بدره سيم را به تو بخشيدم تا بعداز اين برفاهيت روزگار گذرانى و دست در دامن زده برخاسته بيرون رفت

گفتار در حكومت صفاريان

اول اين طبقه

يعقوب ليث صفار

است پدر يعقوب رويگرى بود ساكن سيستان و سه پسر داشت يعقوب و عمرو و على و هر سه پسرش حكومت كردند اما سلطنت على زياده امتدادى نداشت و يعقوب در مبدء حال رويگرى كردى و از آن صنعت هرچه بدست آوردى كودكانرا ضيافت كردى و چون بسن رشد رسيد جمعى از جوانان غاشيه متابعتش را بر دوش گرفته براه‌زدن مشغول شدند تا اسباب سردارى يعقوب مهيا شد اما در آنكار انصاف نگاه داشتى و هرگز مال مردم را بتمامى نبردى بلكه به دو دانگ مال از كاروانى راضى شدى در سنه 307 كه خراسان و توابع آن بطاهر بن عبد اللّه متعلق بود صالح بن نصر بتغلب بر سيستان مستولى شد و يعقوب نوكر صالح گشت و طاهر بن عبد اللّه لشكريرا فرستاد تا صالح را از حوالى سيستان راندند و بعداز اين قضيه درهم بن نصر خروج كرده سيستانرا بگرفت و سپاه طاهر را از آنجا بيرون كرد و يعقوب را سردار لشكر ساخت و بعداز فوت يا گرفتارى درهم يعقوب پاى بر معارج سلطنت نهاده بدرجات عاليه ترقى نمود و ياران و ملازمان يعقوب چنان فرمان او ميبردند كه مزيدى بر آن متصور نبود لاجرم