التماس نمود كه نوعى سازد كه خليفه او را به حدى از حدود ولايات فرستد و احمد بن ابى خالد متقبل شده به خدمت مأمون آمده احوال مملكت پرسيد وزير گفت كه چند شب است كه نديم خواب رخت از سراپردهء ديدهء من بربسته و مرا بدست خيالات رديه داده مأمون از موجب آن سؤال نمود جوابداد كه احوال خراسان نامضبوط است و غسان كه حاكم آنجاست از عهدهء دارائى آن مملكت كماينبغى بيرون نتواند آمد مأمون گفت مصلحت چيست وزير بر زبان راند كه طاهر را بامارت آنولايت بايد فرستاد مأمون گفت من از او ايمن نيستم وزير عرض كرد كه هر حادثه كه از طاهر سرزند بنده بتدارك آن پردازم مامون راضى شد و احمد منشور امارت خراسان بنام طاهر نوشت و طاهر بخراسان رفته بعداز يكسال و شش ماه كه كمال استقلال يافت روز جمعهء از جمعات بر منبر رفته نام مأمونرا از خطبه بينداخت و خطبه بنام يكى از اولاد موسى كاظم عليه السّلام خواند و در همان شب به خانه رفته صباح او را مرده يافتند گويند كه پسرش طلحة بن طاهر از زوال دولت انديشيده همانشب پدر را خفه كرد خبر اول ببغداد رسيده وزير را تكليف نمود تا به حكم ضمانيكه كرده متوجه دفع طاهر شود و احمد بن ابى خالد مستعد رفتن شده بعداز دو روز خبر فوت طاهر رسيد و او را طاهر ذو اليمينين براى آن گويند كه چون با حضرت امام رضا عليه السّلام بيعت ميكرد گفت دست راست من به بيعت مأمون مشغول است و بدست چپ با حضرت امام عليه السلام بيعت كرد و گفت يساريكه در بيعت امام مشغول شد او را نيز يمين توان گفت و از اين سخن او را ذو اليمينين لقب كردند و يك چشم او از نور بهرهء نداشت و شاعرى در اينباب گويد :
يا ذو اليمينين و عين واحدة * نقصان عين . . . زايده
ذكر طلحة بن طاهر
چون خبر فوت طاهر بمأمون رسيد در سنه 229 جهة طلحه مثال و تشريف فرستاد و در ايام طلحه حمزهنامى در سيستان خروج كرده طلحه بجهة دفع او بسيستان رفته شر او را دفع كرد و در سنه 233 طلحه بيمار شده وفات يافت و پسرش على بن طلحه قايممقام او شده و جمعى بر او خروج كرده او را نيز كشتند
ذكر عبد الله بن طاهر
در آن ايام كه عبد الله بن طاهر بفرمان مأمون در دينور نشسته استعداد محاربه بابك خرم دين مينمود امور خراسانرا أهم دانسته عبد الله را بايالت خراسان نامزد كرد و عبد الله بخراسان آمده متمردان و مفسدانرا گوشمال