تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
فرمايى مساعى تو مرموق و مراعى تو موموق گردد .

حكايت

ملك‌زاده گفت : شنيدم كه در آذربايجان كوهى است آن را سهند خوانند ، متحلّى به انوار و متجلّى به ازهار . مشارع او عذب و مناهل او هنى . رياض او رشك خلد و اشجار او محسود طوبى . نيلوفر در ينابيع او متوارى و لاله در مراتع او متلالى . عقابى آن جايگاه مستوطن بود و آن اطراف و اكناف را مالك ، و اصناف طيور و انواع هوام او را خاضع . امّا از شراست طبع و شكاست خاطر او ، جمله اتباع و اشياع رهين ضيم و قرين اضطرار بودند . و در آن كوه دو كبك بود ، يكى را آزادچهر نام و يكى را ايرا . به فيض فطانت معروف و به حسن لطافت موصوف . به زيور ظلف موشّح و به زينت عفّت مرشّح . از مصاحبت مرغان معرض و از مصافحت ايشان مجتنب . زهادت را رايد سعادت ساخته و عبادت را قايد امن شناخته . انزوا را مقدّم انسلا دانسته و اعتكاف را رادع اعتساف گرفته . هر سال بچگان ايشان را آن عقاب بخوردى ، از آن سبب اكتئاب ايشان بغايت رسيده بود و اضطراب ايشان به كمال پيوسته . سالى چون وقت بيضه نهادن آمد ، ملهوف و مضطرب ، مشجون و مكتئب ، به هم گفتند كه : نضارت جوانى به حقارت پيرى مبدّل شد ، و مهر عمر به مغرب فنا رسيد و نجوم وجود از سماى بقا انتثار يافت ، و رياض حيات ، فاصبح هشيما تذروه الرّياح ، گشت . بىفرزند از اين كورهء اغبر و مطمورهء مكدّر انتقال كردن دروس ذكر و طموس صيت است . ترك اين وطن محن و عطن شجن ببايد گفت . خليلىّ ما هذا مناخا لمثلنا . به طرفى استقرار بايد نمود كه روايح امن مشام را مبخّر گرداند و نسيم انصاف خياشيم جان را معطّر كند . [
a
239 ] باشد كه در آن مأمن روان و مأنس جان ما را فرزند آيد كه وجود او سلوت خلوت و شهود او حبور جمهور بود ، كه عقلا
روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 428 | محمد غازي ملطيوي / محمد روشن و ابوالقاسم جليل پور