باب عقاب شكارگر و آزادچهر
شهريار گفت ملكزاده را كه : شنيدم حكايتى كه نسيم فرايد آن ازهار قريحت را بشكفانيد و عذب عوايد آن خاطر را مرتوى گردانيد . و دانسته شد كه هركه به حبال احتيال اعتصام نمود و به ذروهء افترا توقّل كرد ، به شوط بوايق وسوط طوارق گرفتار شد ، و مبادى فكر او به مقاطع هلاك لحاق يافت و هوادى نظر او به عوادى ارتماز پيوست . و از اينسبب عاقل هرگز به عروهء مكر و حبل حيلت تشبّث ننمايد و نظام امور خويش به صدق قول و راستى فعل داند ، لاجرم هميشه مشكور اقارب و مذكور اجانب باشد . چون بذر غدر و تخم خيانت را ريع مقت و ثمرهء مقاتت بود و هيچكس در حلبهء تزوير و مضمار تثوير استنان ننمود كه از آن اوحال محال و مكمن احتيال به سلامت رست . اكنون بيان كند حكايت كسى كه از تسلّط دشمن مضطر باشد و از استحواذ خصم ضجر بود ، به چه وسيلت دفع آن آلام و ردع آن المام تواند كرد و به كدام ذريعت از آن ورطهء هايل نجات ياود . . .
. . . و لايق مقترح شهريار حكايت عقاب شكارگر و آزادچهر است . شهريار فرمود كه معانى امثال ترا هركه امتثال نمايد و صميم ضمير را مناط آن سازد از تثريب طغام و تبكيت لئام مسلّم ماند . اگر به حكم افادت اين حكايت بدايت