باب شير پرهيزگار و خرس جاهل [
b
216 ]
شهريار گفت ملكزاده را كه شنيدم حكايتى كه دقايق آن افكار را از فيض زيادتطلبى كسح كرد و ضمير منير ما را از تبوّغ حرص تسكين داد و دانسته شد كه هركه اصحاب آراى و ارباب صواب را استنكار نمايد ، همچنين در مضايق خذلان و بوايق خسران مأخوذ شود ، و در كوارث ايّام و حوادث روزگار گرفتار آيد ، و چون در لجّهء بوار و تيّار اضطرار افتد به استصواب عقلا و استصلاح فضلا رجوع كند ، در تكدّر محال و تسدّر محال استجلاب صواب او را مفيد نيايد ، كه امير المؤمنين على ، كرّم اللّه وجهه ، مىفرمايد : من جهل موطئ قدمه عثر بدواعى ندمه .
اكنون بيان كند حكايتى كه خدمتگار چگونه مخدوم خويش را جهت منافع و مصالح خود بر سفك دما و هتك وفا دارد و به سعايت و تضريب چگونه بندگان مخلص را از حضرت مستشعر گرداند ، و ارجاف را چگونه شعار يقين پوشاند و تأكيد آن از چه وجه تقديم نمايد ، و به امتداد مدّت آن هفوت را چگونه ركون دهد و بعد از آن ، آن شايبه چگونه زايل شود ، و ينبوع حق از كدرت خبث چگونه صافى گردد . و پادشاه چون بر سيرت ذميم و سريرت نامستقيم آن ساعى بغيض عثور يابد ، سياست او را به چه طريق تقديم نمايد كه سفك خون خوّان به عقل و