فلا تيأسن فاللّه ملّك يوسفا * خزائنه بعد الخلاص من السّجن
روز ديگر چون عروس افلاك از حجلهء سماك طلوع كرد و شاه تقدير بر او نجوم نثار فرمود ، شاه پيلان حرب را اقدام نمود . شير فرمود تا گرگان و روباهان و خرگوشان در حرب مسابقت نمايند ، تا از كرّ و فرّ ايشان پيلان متعوب شوند . و فرمود كه يوزان و پلنگان و خرسان را در ميمنه و ميسره بدارند و خود با شيران در قلب ايستاد .
پيل چون ترتيب كار و تمهيد اسباب مصاف خصم مشاهده كرد ، رهبت و خشيت در او راه يافت و بدانست كه طمع او را در آن متاعب شرّ و معاطب ضرّ انداخت . از تنگى معركه و تميق لشكر بغايت متلهّب شد ؛ نه قدرت مقاتلت ميسّر و نه استطاعت عودت حاصل . پيلان را فرمود كه به تنكيل حوافر روباهان را هلاك كنيد ، و خود از قلب نهضت نمود . روباه گفت : وقت نصرت آمد و هنگام ظفر رسيد ، كه شاه به خويشتن در معركه آمد و مناصبت را مستعدّ شد . چون از بىكفايتى اين اقدام واجب داشت و استقلال مهم شناخت ، نقيب لشكر و رقيب قلب كه باشد ؟ اكنون جدّ فرماى تا او را بازگردانى كه چون او عودت نمود ، باقى لشكر را قدرت منابذت مهيّا نگردد و شوكت مهابذت ميسّر نشود .
شير چون احوال نحوست خصم و تأييد خود بديد ، با جمله شيران اقدام نمود . پيلان از تنگى معركه و تعضيل عساكر خصم به هزيمت [
a
216 ] شدند .
بعضى در چاهها افتادند و بعضى متلدّد گريختند .
تمام شد داستان شاه پيلان با شاه شيران . بعد از اين اگر مسرح خاطر محمّد غازى از انواى غايت بارى ، جلّ جلاله ، نضير گردد و مطمح فكر او از انوار تأييد الهى منير شود ، داستان شير پرهيزگار و خرس نادان بر اين نمط و نسق تمهيد كند .
و عاقل هرگاه كه در اين دقايق نكت و حقايق معانى كه در اين باب مدرج است ، از سر فراهت نه از روى نباهت نظرى فرمايد ، و اين ترتيب الفاظ و تهذيب سياقت مشاهدت كند ، و اين لآلى متلالى كه در سمط هزل و سلك عبث كشيده آمد