خاطر و تقشّف ضمير حاصل آيد . و مفرّ و مهرب بر خصم [
b
214 ] گشاده دار كه اگر از خلاص و مناص مأيوس شوند ، در حرب ثبات نمايند ، از آنكه اسباب حين ممهّد و قواعد حتف مؤكّد ببينند به جان كوشند . آن حال متضمّن فترت و موجب خورت گردد .
پس شاه پيلان نهضت نمود و به شاه شيران رسيد . روباه شير را گفت كه :
چون استغواى او ظاهر شد ، اگر جهت الزام حجّت و رفض بهانه رسول فرمايى فرستادن و مهادنت را تقديم نمودن ، مصلحت بزرگ را رايد باشد . اگر استكبار نمايد و استنكاف را به خود راه دهد و از مصالحت اعراض كند ، مبتور و مقهور گردد . و اگر صلح را در خاطر جاى دهد ، غرض تو به نجاز رسد كه عقلا گفتهاند :
بغى در حرب قايد هزيمت و بادر نحوست است . پس گرگ را اصدار فرمود ، متحمّل انواع لطايف و متجمّل به اصناف عواطف ، و او را گفت : برو و آن عاتى غابى را بگوى :
شعر
أحسنت ظنّك بالأيّام إذ حسنت * و لم تخف سوء ما يأتى به القدر
و سالمتك اللّيالى فاغتررت بها * و عند صفو اللّيالى يحدث الكدر
به موافقت روزگار مغرور شدى و به مصافحت ايّام پندار نامرضى را در خاطر جاى دادى و نصايح نصحا را اصغا نكردى تا به چنين وصب و نصب گرفتار آمدى . بذر مصالحت فريضه شناس ، و غرس مسالمت را از فرايض دار تا در وحل :
فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى ،
مأخوذ نشوى . چون گرگ برسيد ، از وعثاى سفر و تعب تأوّب مستوحش بود . مشافهات او را اصغا ننمود و اجازت اداى تحميلات به تمام نفرمود ، و جواب داد كه هجوم ما را فردا مترصّد بايد بود و وجوم ما تجرّع بايد كرد .
گرگ آمد و آنچه مشاهده كرده بود ، عرض داد . شير روباه را گفت : [
a
215 ] بايد كه مسارعت نمايى و لشكرگاه را چنان كه اقتضاى راى همايون تو است ،