آغاز حكايت
ملكزاده گفت : شنيدم كه به هندوستان پيلى بود با مهابت بغايت و سياست بىنهايت .
معروف به بسطت جسم و موصوف به علوّ اسم . به ارعاى رواحل مشهور و به اعتناى قوافل مذكور . با لطفى بىضعف و عنف بىظلم . سكّان ممالك در حريم سياست او مرفّه و اركان دولت در حضانهء كرم او منوّه .
شعر
أقامت فى الرّقاب له الأيادى * هى الأطواق و النّاس الحمام
و آن پيل بر آن ديار پادشاهى داشت . روزى به اساطين دولت و اجنحهء حضرت خلوت فرموده بود و از هر يك استكشاف احوال و استخبار اخبار مىكرد ، و از ارتفاع اطراف و انتفاع اكناف مىپرسيد . از ميان جماعت شخصى گفت كه : فلان طرف به نزاهت معروف است و به روايح جانپرور موصوف . آبش رشك كوثر است و خاكش محسود عنبر . و شيرى بر آن ديار شهريار است با سطوتى تمام و صولتى بغايت . رعاياى آن زمين از تعريك او مضطرّند [
b
187 ] و از تهوّر او مغبّر . شاه پيلان را مزيد مملكت و مزيّت بسطت در خلاب اضطراب افگند ، و طمع زيادتطلبى او را بر تأهّب مستحث شد و صفت آن ديار و وصف