روباه گفت : موصوف بدين صفت سگ تازى باشد . خروس گفت : نه دعوى كردى كه منادى كردهاند كه بساط عدوان منطوى باشد و شادروان عفت مبسوط ؟
روباه گفت : آرى . امّا هزار سگ هست در شهر كه آواز منادى به سمع او نرسيده باشد . اين بگفت و عزيمت هزيمت مصمّم گردانيد .
و اين حكايت از آن بدايت افتاد كه از اين سباع بسياران باشند كه از تقرير عهد و تحرير ميثاق او را خبر نبود . و من [
b
185 ] زروى را خواهم فرمود تا از خفاياى سراير ايشان اطّلاع يابد و خباياى ضماير ايشان بداند . اكنون تو برو و ايشان را بگو كه :
شعر
إذا قالت حذام فصدّقوها * فإنّ القول ما قالت حذام
كبوتر رفت و بر اثر او زروى را فرستاد و او را گفت : ترا به وصيّت حاجت نيست . كفايت تو بر دقايق كار واقف است و تنوّق تو بر حقايق مطّلع . و متقدّمان گفتهاند كه : چون رسول حاذق باشد و مصالح مخدوم خويش را طالب ، مرغوب ضمير و مطلوب سرّ به دو بنماى كه او مشارع مراد را صافى گرداند ، و ينابيع مطالب را از كدرت حوادث پاك كند . مرا بر فراهت تو وثوق است و بر رصانت راى تو اعتماد . زروى گفت : به نسيم اقبال خداوند تراكم غيم جهل انقشاع يافته است و سحاب اضطراب انجياب پذيرفته .
چون سباع تودّد او بديدند تسلّى يافتند . زروى پرسش زيرك بديشان رسانيد و به انواع اصطناع و اصناف تعهّد نويد داد ، و از نوايب خطوب و نوازل محن ايشان را ايمن گردانيد و ايشان را از حضرت بيرون برد ، و آن شب به نزديك ايشان بود . چون صبح صادق پردهء ظلام بدريد و از نسيم سحر كواكب انتثار يافت .
هر صنف را بر قياس هنر و قدر مرتبه به خدمت مىبرد . جمله به پادشاهى زيرك اعتراف نمودند و به لوامع اهتمام او از غياهب بأس ايمن شدند .
زيرك بزرگان ايشان را لايق شجاعت و موافق اصالت ولايت و امارت ارزانى