خرق حرمت او زبان بگشادند و گفتند : در حضرت پادشاه سخن قبيح و لفظ سمج گفتن نامحمود است . مرغ هرگز آتش نخورد . آن نديم از تفنيد ايشان مستوحش گشت و از آن گفته پشيمان شد و با خود گفت : مرا در چنين مقام اين كلمه نبايست گفت كه جماعت اصحاب اغراضاند و حق را منكر . إذا قلّت الأنصار كلّت الأبصار . روز و شب همّت بر آن مصروف مىداشت كه صورت يقين از حجاب ريب چون به در آورد ، و مصداق سخن خويش به چه وسيلت ظاهر گرداند .
عاقبت از غايت ضرورت اكوار را بر اوكار ترجيح نهاد و در كشتى نشست و به عراق آمد . از انزعاج او ملك را اعلام دادند . ملك از جلاى او متفكّر شد و در حال فرمود كه مال او را صيانت كنند ، جهت آنكه حقوق خدمت بر دولت ثابت كرده بود و منظور اعيان و مذكور اعوان گشته .
آن نديم چون به بغداد رسيد ، در حال نعامهاى بخريد و عزم هندوستان مصمّم گردانيد . ملك را از وصول او انها كردند . در حال به استدعاى او مثال داد .
چون حاضر شد ، [
b
141 ] عزّ مفاوضت او را ارزانى داشت و سبب جلاى او را پرسيد . جواب داد كه : رفتم و تصديق قول خويش را ميان بستم و مرغ با خدمت ملك آورد . ملك در حال فرمود كه آتش آوردند ، مرغ بخورد . تعجّب ملك زيادت شد . او را گفت : هرچند سخن تو راست بود و از شبهت كذب دور ، راستى كه به مدّت يك سال برهان آن ساطع گردد و به كلف و مؤونت بسيار حاصل شود ناگفته به .
و سبب اداى اين حكايت زيادتى حزم و احتياط است . بعد از آن دادده و داستان و دادمه امداد ثنا متواتر كردند و از خدمت ملك بيرون آمدند و به موافقت و مصافحت و استظهار و استنصار يكديگر به عبوديت استقلال نمودند .
تمام شد داستان دادمه و داستان . بعد از اين اگر محمّد غازى را مواتات اقدار و موافقت روزگار باشد و خاطر او از وقذ اراذل و ضمير او از لسع سفها ايمن گردد ، بر اين نمط و نسق حكايت زيرك و زروى تلفيق كند . ملك تعالى ارباب معانى