اعراقند كه دماغ را بدان افتقار است . و بدانكه بارى تعالى سرّ را محطّ رحال عقل و مناط اسباب نفس گردانيد ، از آنكه هر كجا كه اشارت و ارادت سرّ باشد ، پاى نهضت بدان طرف نمايد .
ديو گفت : اتّصال اعراق و اعصاب از كيست و منفعت او چيست ؟ دينى گفت : مواصلت اعصاب از دماغ است كه نفع نعمت و دفع نقمت او داند ، هرچند كه او را ديگران اعوان و انصارند . و بدانكه مغز چون ينبوعى است ، و اعصاب چون انهار ، و تحرّك تفطّن حرص چون آب ، و بدن چون شجرهاى كه ارتواى او از آن انهار است ؛ و عروق همواره متحرّكاند ، موصل ايشان دل آمد ، و آن چون سوراخ آتش دانست كه آتش به دو تنفّس كند . و فايدهء تخليق عروق آن است كه اغذيه را به همه اعضا برساند ، و هر چه بديشان محيط شود ، به خود آن را جذب كنند . و از بهر اغذيه آلاتند : جاذبه و ماسكه [
a
99 ] و دافعه . و قوّت ديگر هست كه اغذيه را به شبه مغتذى گرداند .
ديو گفت : خلقت موى را بر اندام فايده چيست ؟ دينى گفت : بعضى جهت زينت است چنان كه حواجب ، و بعضى جهت منفعت است كه به واسطهء ايشان بخارات از مسام بيرون آيد ، همچنان كه گياه از زمين . چه اگر مژه نبودى ، مشاهدهء آفتاب در حدّ امكان نيامدى ، و چشم اشك را منع نتوانستى كردن ، كه مژه مكنسهء چشم است كه او را از غبار كدورت تنقيح دهد . و چهار چيز را مقام چهار چيز كردند : زهره را معدن حرارت و يبوست ، و دل را منبع حرارت و رطوبت ، و طحال را محلّ برودت و يبوست ، و دماغ را مناط برودت و رطوبت ، و دل را اندر ميان بدن حيّز داد و مغز را بالاى او نهاد ، تا برودت مغز هميشه دل را به اعتدال دارد ، و مآل اين اضداد و مقوّم اين اسباب قدرت بارى است ، جلّ و عزّ .
ديو چون زبان عضب و بيان عذب او بديد ، با خود گفت : دينى بر هيأت خويش وقوف دارد ، و اسباب خلقت او را معلوم است . من او را از علومى پرسم كه رايحهء آن به مشام او نرسيده است ، و حقايق و دقايق آن به خاطر او نگذشته .