و بدان اى شهريار كه عاقل در ريعان عمر و عنفوان شباب از خوف پيرى و ضعف حواس و نقص قوى و وقت صحّت شدّت سقم ، و هنگام فرح هجوم ترح فراموش نكند ، اين همه رقيب و قريب يكديگرند . چون بر يكى تسلّط يافتى ، جمله را در سمط مطاوعت كشيدى .
اى شهريار ! از افعال ذميم و اقوال نامستقيم احتراز نماى كه هر فعل قبيح را ريعى باشد و هر سماجت را ثمرتى بود . و بدانكه ندامت پيرى مفيد نيست و آرمان به وقت مفارقت مربح نه . و بدانكه هر نفع و ضرّ و جور و عدل و اكرام و المام و تعفير و توقير و ترحيب و ترحيم را مكافات و مجازات خواهد بود . و ظاهر است كه مرد عاقل چون از ميان عصبهاى شخصى را تعريك داده باشد ، هرگاه كه او را بيند ، آن تغرير نصب عين او شود ، از غايت [
a
85 ] تشوّر با خود گويد :
يا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا .
و هيچ موذى نباشد الّا كه در اين جهان ريع فعل ذميم و ثمرهء قبح سيرت خويش بيابد . و اگر نه چنين بودى ، هر عاقل به ايذا و بذا خوض نمودى . پس به ضور خلايق و جور مردم انبساط منماى . اگر اين كلبهء عنا سراى فنا است ، همّت بر مودّت او وقف كردن ، غايت خرق و كمال حمق است . و اگر آخرت دار رحمت و بقا است ، ترك طلب آن از بىكفايتى و دنائت نفس باشد . و اگر فضيلت را بر جهالت ترجيح است ، اهمال ضبط آن فيض غباوت بايد دانست .
اى شهريار ! اگر در باب نعم عالم و تهيّاء اسباب دنيا و اكتساب نعمت آخرت از مقيمان خطّهء بدن كه دعايم وجود تواند استشارت فرمايى ، يكى ترا بر استجماع مال و تنعّم احوال مستحث شود و ديگرى بر قهر اغيار و غلبهء احرار اغرا دهد ؛ و سيم به تديّن و تورّع و تزهّد و تبرّع محرّض آيد . از امتثال آن دو اعراض نماى كه ايشان غابى بىحاصل و غاوى بىفضايلاند ، ارتسام آن يكى را از فرايض شناس كه حصول خلود رفعت و تيسّر شمول نعمت به اذعان او تعلّق دارد ، از آنكه نصايح او به درن طمع و نتن حرص ملوّث نيست ؛ و او را حاكمى