به جاى « ذو الرياضه » ، « ذو الرصانة » و در ص 469 « تمثيل و محاضره » « ذو الرياسة » ضبط كرده . در امثال و حكم دهخدا اين دو بيت با دو بيت فارسى از « ابن يمين » آمده ، كه به جهت مانندگى دو بيت فارسى نقل مىكنيم :
عاجز شدهست راى خردمند از دو چيز * تدبير كار كردن زن ، حكم كودكان
زن پاى نگسلد ز ركاب هواى نفس * كودك همى رود ، شده از دست او عنان
*
( 41 ) لكلّ جواد . . . :
اسب نجيب و نيك نيز ، گاه باشد كه بلغزد .
در « فرائد اللآل فى مجمع الامثال » چهار جمله مشابه هم و با هم آمده :
لكلّ صارم نبوة ، و لكلّ جواد كبوة و لكلّ عالم هفوة و لكلّ داخل دهشة ( ص 156 ج 2 )
* ( 42 ) الدّهر خدّاعة :
روزگار خدعهگر و فريبنده است ، زلالى و صفاى آن آميخته به خس و خاشاك است در دنبال انس و خوگرى آن ، غم و غصه ، و در اندرون سلم و آرامش آن جنگ است .
* ( 43 ) جريعة الذّقن :
جريعه : مصغّر « جرعه » است . عرب گويد : « افلت فلان بجريعة الذقن و بجريعائها » يعنى نفس تا دهانش برآمد و نزديك بود بميرد ، امّا نجات يافت و دررفت . ( متن اللغة ) اين مثل در مورد كسى گفته مىشود كه تا آستانهء مرگ برود و بناگه نجات پيدا كند .
ر ك : « ثمار القلوب » ص 336 .
* ( 44 ) رشيد هارون لشكر را بفرمود . . . :
مؤلف در پرداختن اين قصّه مرتكب اشتباه شده ، زيرا واقعهء اختفاى فضل بن ربيع مربوط است به عهد مأمون ، نه هارون ، و اين قصّه در « ترجمهء الفرج بعد الشدة ، ص 413 انتشارات كتابفروشى علميه » و ص 46 كتاب « آداب الحرب و الشجاعة » مباركشاه ، تصحيح سهيلى خوانسارى ، و ص 57 « دستور الوزراء » خواندمير ، و ص 119 « حواشى تجارب السلف » استاد قاضى طباطبايى آمده است .
* ( 45 ) الليل حبلى . . . :
ر ك توضيح * ( 4 ) همين باب .
* ( 46 ) و عند ترقّى . . . :
[ در فاصلهاى ] باندازهء بالا رفتن و سرازير شدن گردويى ، گشايش اسيرى يا بهبود شكسته حالى ، [ ممكن است حاصل شود ] نظير : از اين ستون به آن ستون فرجى است .
بنظرم مىرسيد كه شايد « جوزة » سهو كاتب باشد و درست كلمه « جونة » باشد كه به معنى « تپه » است . امّا در كتاب « بختيارنامه » نيز بيت را ديدم كه به همين صورت آمده بود