مجاهدات نفسانى و قهر قواى جسمانى بسر رفت تا چشم خود بينم حق بين ، شك و ظنّم به يقين رسيد . ترا كه عين وجود حقّى بشناختم و بدانستم كه به اين لباس كه تراست به مصلحتى ظاهر گشتهاى مرا و عيالم را كه ضعيف مخلوق تواند قوت لايموتى بايد ، و الّا :
آنچه دارى در ميان كهنه دلق * فاش مىسازم و بنمايم به خلق
امتثال نمود . در بار عام كه ازدحام تمام بود جسارت جست به خرگاهش درآمد بداد و بخواند و كلاه تنگ نهاد كه هرطايفه به من گمانى دارند فورا بر بعضى از آنچه خواسته بود فرمانى نوشتن فرمود .
* * *
[ ايضا در دور هرات و محاصره آن حصار گردون انضباط . . . ]
ايضا در دور هرات و محاصره آن حصار گردون انضباط ، تقليدا لنادر شاه كه خلق را تقليدشان بر باد داد تو پى ريختن خواست . همانا مصداق اين شعر كه زاغند و زاغ را روش كبك آرزوست در اينجاست .
يكى از مهندسين كه در فرنگستان وصين اين فنون را استاد و اين دستان را سخت بنياد بود به براهين هندسه استدلال آورد كه اين عمل غير معمول و مفقود الحصول است ، خسارتى خواهيد يافت و خجالتى خواهيد برد و ندامتى خواهيد ماند . بشنيد ، شناعت نمود و سفاهت آغاز داشت كه با احاطهء من بر جميع فنون و علوم شما خلايق وجودى نابود نمودى بىسوديد « 1 » . پس از انجام به ده گلوله و دو روز برين حصار كه از اسكندر چون سدّ ياجوج يادگار است آتشى
هامش
( 1 ) . ح : بىبوديد .