* * *
[ يكى از اجلّهء ملكزادگان حكايت كرد كه در محاصره هرات . . . ]
يكى از اجلّهء ملكزادگان حكايت كرد كه در محاصره هرات شخصى به صورت درويشان با وضعى پريشان بدون رابطه و راه به خرگاه من درآمد و بنشست و سخن در پيوست كه اهل سبزوارم ، كثرت عيال و عدم وفق روزگار به اظهار فقرم داشته است كه گفتهاند از جبر بود كه مرد بيدين گردد . پيشكاران اين دولت را فقير و فقير دوست بشنيدهام . به چشم اكرام و احسانش كه از خصايص بزرگان اين قوم است كه گفتهاند : نهايت فتوت بدايت ولايت است ، قطب دايره ولايت در شرايط فتوّت فرمايد : العفو عند القدرة و التواضع عند الدولة و السخاء عند القلّه و العطية به غير المنّة ، پى سپار اين ديار گشتم ، بهر حيله و وسيله و واسطه و رابطه راه طلبيدم راه نجستم و بار نيافتم . ديرگاهى است كه با اين حشر سپاه كه علامت محشرند محشورم . جميع خلايق را به وضعى غير لايق مىبينم . نيكو گفتهاند :
ربّ شهرة لا اصل لها . نه پاى رفتن و نه جاى ماندن . تو از خانهء شوكت و دودهء كرامتى ، به ذيل عاطفت تو توسّل مىجويم و چاره مىطلبم .
مرا آنچه مقدور بود به ساز معاودتش بدادم . بگفتا كلّا و حاشا به اين قناعت نكنم و اكتفا ننمايم . مرا پنجاه تومان نقد و پنجاه خروار جنس همه ساله به استمرار از سبزوار برقرار مىبايد . از تو راه و چاره مىخواهد گفتم پذيراى رايم آى تا مقصودت به دست و ماهيت به شست افتد ، بپذيرفت . بگفتم پاره كاغذى بردار و بنگار كه اوايل عمر درد طلب مرا دامن گرفت و شوق دوست پيرامن . تاكنون كه زمان زندگانيم از هفتاد فزون است به سير بلاد و سلوك با ابدال و اوتاد و