نهاد از حوصله زاغ سيه پر * به زير پرّ طوطى خايهء زر
آن دو لشكر در جوش و خروش آمدند ، علمهاى الوان ببادهاى مختلف دادند و مركبان جنگى را در زير بر گستوانهاى گوناگون كشيدند . ملك داراب بر تخت برآمد . امراى دولت همه سوار شدند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند .
راوى داستان روايت كند كه از آن طرف شاه سرور با شاه وليد بن خالد بر تخت برآمدند و نقيبان لشكر پيش آمدند و صفها را بياراستند . چون از هر دو طرف كار جنگ ساخته شد باد صبا مشاطگى كرد و ميدانرا از گرد و خاشاك پاك كرد . اول كسى كه عزم ميدان كرد جوانى بود از سپاه مصريان ، بر مركبى كميتى نشسته ، و جلى از اطلس بر پشت مركب انداخته ، پيشبندى از آيينهء چينى بسته ، و دستارچهء لعلى بر گردن مركب بسته ؛ سوار خفتانى در بر كرده ، و كلاهخودى زراندود بر سر نهاده ، و قصبى سياه بر سر بسته ، و حمايلى از طلا در گردن آويخته ، كمرى از ياقوت مرصع كرده بر ميان بسته ؛ ساقين و ساعدين بربسته ، شمشيرى مصرى حمايل كرده ، سپرى از پولاد چينى به چپ انداخته ، و كمندى از ابريشم بر فتراك بسته ، و نيزه بر گوش مركب راست كرده ؛ بدين آيين در ميدان درآمد و سراپاى ميدان بگرديد . طريد كرد و جولان نمود و مبارز طلب كرد . ملك داراب گفت : اين كيست كه سوارى آراسته است ؟ دشمن شناسان گفتند : اين سوار حارث يمنى است پسر شاه سرورست .
برانگيخت از قلب لشكر ايران ، بر مركب ابلق نشسته و برگستوان سبز بر پشت مركب انداخته ؛ خداوند مركب از فرق تا ناخن پاى غرق پولاد گشته ، بنام مرد افگن ايرانى ، جوانى نامدار بود ؛ در مقابل حارث آمد و نعره بر وى زد و بضرب تيغ به روى حمله كرد . چون چند حمله در ميان ايشان خطا شد حارث يمنى طعن نيزه بر كمربند مرد افگن زد چنانك از صدر زينش در ربود و در خاك ميدانش انداخت و مركب بر وى راند ، و تيغى در قفايش زد و سر آن جوانرا از تن جدا كرد . غريو از لشكر ايران برآمد . ملك داراب بغايت دلتنگ شد . آواز طبل بشارت از لشكر