صف برآراستند ، ميمنه و ميسره راست كردند ، و هريك بر جاى خود قرار گرفتند .
چون صف مبارزان راست شد جوش و خروش برآمد . جهان پر فتنه و آشوب شد .
از هر دو لشكر گردان در فكر تا حال بكجا رسد . شاه داراب در زير چتر شاهى قرار گرفت ، در معارضهء ملك سرور ، و از لشكر يمن اول كسى كه عزم ميدان كرد طومار زنگى بود . از شاه سرور اجازت خواست و گفت : اى شاه ، بدولت تو امروز ميداندارى از آن منست كه خاك در كلهء سر مبارزان ايران كنم . با هيبت تمام عزم ميدان كرد ، كوهپارهيى سياه چون قير ، كه از عكس سياهى او ميدان سياه مىنمود . همچون كوه پولاد در ميدان درآمد و نعره برآورد كه هركه مرا داند داند ، و هركه نداند بداند كه منم پادشاه جزيرهء عقارب ، پهلوان زنگبار ، پهلوان طومار زنگى ، چاكر و بندهء شاه سرور . اى مبارزان ايران ، در ميدان من درآييد كه امروز آنروزست كه از شما يكى زنده نخواهم گداشتن ! اين بگفت و پيل را برانگيخت و لعبى چند بنمود . ازين طرف ملك داراب رو به طيطوس حكيم كرد و گفت : اى حكيم ، يكى در طالع وقت نظرى كن تا حال ما با اين سياه زنگى ملعون بچه مىانجامد . طيطوس حكيم اسطرلاب زرين در دست داشت و ارتفاع وقت مىگرفت . چون عضاده را بسوى مشرق داشت تا آفتاب از آن ثقبهاى عضاده بگدشت ، جزو آفتاب بنگريست ، دوازده بود . موضع آفتاب معلوم كرده بود ، بر مقنطرهء دوازده نهاد حاجت بتعديل نبود ، بر افق مشرق نگاه كرد ، حاجت بتعديل بود ، زيرا كه ما بين واقع شده بود . خط اول بر افق مشرق نهاد و سرمرى رأس الجدى را نشان كرد . بين المريين بنگريست كه چندست ، آن را بر اجزا قسمت كرد ، درجهء طالع معلوم كرد . آنگاه در تقويم احتياط كرد و موضع قمر معلوم كرد ، مقابل طالع بود ، و زحل منحوس در طالع به نظر مريخ سهم اتصالى و شكر يلدوز در مقابل بود . دانست كه امروز غمى و المى بر لشكر ايران خواهد رسيد . حكم كرد تا ملك داراب از تخت و پشت زنده پيل بر پشت مركب آمد و بار و بنه از عقب لشكر بكوه برند و پناه بكوه برند تا اگر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٥٢