كردند و به حضرت ملك داراب آوردند . ملك داراب سيامك را آفرين كرد و بسيار نعمت و مال به دو داد و او را بسيار تحسين كرد . جملهء امراى ايران حاضر آمدند و خوان « 1 » سالاران نعمت در كشيدند . چون از سفره و خوان باز پرداختند ، ملك داراب شب رنگ جاسوس را بلشكرگاه شاه سرور فرستاد « 2 » تا از آنجا خبرى باز آرد . شب رنگ بعد از زمانى تجسس احوال آن لشكر بكرد و معلوم كرد كه فردا جنگ خواهد بود و طومار در حضور شاه سرور دعوى كرده كه فردا ميداندارى خواهم كرد تا فردا كار ايرانيان را تمام نكنم از ميدان باز نگردم . شب رنگ اين جمله را در حضور ملك داراب تقرير كرد . پيلزور پهلوان گفت كه اى گردان ايرانى بدانيد كه طومار مردى پهلوانست . فردا هركس در ميدان او مرويد كه كوه را طاقت گرز او نيست و سيامك بچابك سوارى آن گرز را از خود دفع كرد . پس گردان به كار راستى فردا مشغول شدند . چون شب درآمد از طرفين طلايه بيرون فرستادند ، و عاقبت آن شب چون عمر ضايعان بسر آمد و صبح صادق بدميد . ديگر روز كه آثار انوار خسرو اختر بر آن صحايف اطباق آسمان پديد آمد ، بيت :
چون صبح آيينهء خورشيد بربست * فلك صد چشم بر صد چشم بر بست ( كذا )
چو لعل آفتاب از كان برآمد * ز عشق روز شب را جان برآمد
آن دو لشكر چون دو درياى تير و تبر در خروش و جوش آمدند . سپاه يمن و عدن و طايف و زنگبار سواره شدند . و ازينجانب لشكر خراسان و عراق و همدان و آذربايجان عزم آوردگاه كردند ، بيت :
در روارو فتاد موكب شاه * نم بماهى رسيد و گرد به ماه
نالهء كرناى و رويين خم * در جگر كرده زهرها را گم
كوس رويين بلند كرد آواز * زخمه بر كاسه ريخت زخمه نواز
كوه و صحرا ز بس نفير و خروش * بر طبقهاى آسمان زد جوش
لشكرى بيشتر ز مور و ملخ * گرم كينه چو آتش دوزخ
هامش
( 1 ) - در اصل : خان سالاران
( 2 ) - در اصل : فرستادند