باب اندر آنچ پيغامبر و يارانش ديدهاند از نام و فال
خليل اصفهانى گفت گويد « 1 » مردى نزديك پيغمبر آمد و گفت خوابى از تو خواهم پرسيد .
گفت نامت چيست ؟
گفت جمره .
گفت پس شهاب . گفت جايگاه كجا دارى ؟
گفت از ذات الحرقه « 2 » .
پيغامبر گفت عليه السّلام : بنار الطّى . مردمان تو سوختند .
چون مرد باز جاى شد همه را سوخته يافت .
وقتى ديگر گفت كيست از شما كى اين غم از دل من بردارد ؟ مردى بر پاى خاست . گفت نامت چيست ؟
گفت حرب .
گفت بنشين ، بنشاندش . يكى ديگر برخاست . گفت نامت چيست ؟
گفت يعيش . گفت زندگانى و نيكى بود . بنشين . غم از دل من برداشتى .
پس پيغمبر و يارانش گفتار دانيال به كار داشتندى . پس پيغمبر و يارانش فال زدن به نامها .
و پيغمبر عليه السّلام گفت خواب را به كنيتش باز خوانند و به نامش .
و همچنين از دانيال حكيم روايت كردهاند .
محمّد بن عبد اللّه گفت شنيدم كه مردى پيش جعفر بن محمّد شد . گفت كريم خداى است و تو بندهء اوى . گفت برو كه يافتى . مرد برفت . و اندر سال خواستهاى بيافت بىاندازه . گفت شنيدم كه به بصره فتنه اندر افتاد . ابو العاليه [
a
23 ] خواست كه
هامش
( 1 ) - كذا در اصل .
( 2 ) - كذا در اصل ، ظ : ذات الجرف كه موضعى نزديك مدينه است . ( لغتنامهء دهخدا )