وزير گفت يا امير المؤمنين خليل اصفهانى ، خداوند ترجمهء كتاب دانيال ، [
b
21 ] تواند ، و اگر كسى بر پشت زمين هست كه اين تواند دانست نيست مگر او .
پس مهدى بريدى به راه كرد . بر سر ده روز خليل را همىآوردند .
خليل گفت اندر بغداد شدم . روز يك شنبذ بود نخواستم كه پيش او روم ، اختيار روز دوشنبذ كردم ، از بهر آنكه دوشنبذ را طالع مشترى است .
پس چون پيش مهدى شدم مرا گفت خوابى ديدهام و فراموش كرده ! نزديك تو توانم يافتن يا نه ؟
من گفتم يا امير المؤمنين خداوند فال به حركات مردم نگرد ، به آمد و شد مردم اندر بازيابد . پس بر آن حكم كند .
مهدى خشم گرفت و گفت اى سبحان اللّه العظيم ! هر يكى از شما بيايد و چيزى دعوى كند كه نداند و دست بر سر خويش ماليد و به چشم و روى فرودآورد . پس دست بر ران برزد .
چون خليل آن بديد قياس فال برگرفت . گفت يا امير المؤمنين بگويم كه خواب تو چه بود ! تا بدانى كه خداى تعالى علم آن را دهد كه خواهد .
گفت بگو .
خليل گفت ديدى كه بر كوه شده بودى .
مهدى گفت للّه درّك ، جادوى تو !
گفت نعوذ باللّه از جادوى ، و ليكن چون ديدم كه امير المؤمنين دست به سر فرو ماليد دانستم كه بر بالاى سر او هيچ نيست مگر آسمان و بر زمين از كوه .
گفت راست گفتى ! ديگر چه ديدم ؟
خليل گفت پس ديدى كه از آن كوه در دشت آمدى ، جاى فراخ و هموار ، و اندر آن دشت دو چشمهء آب شور ديدى .
گفت [
a
22 ] از كجا دانستى ؟
گفت آنكه پيشانى تو چون دشت هاموار است و آن دو چشمه دو چشم كه زير