پسر سيرين گفت اگر كسى بيند كه موزهاى داشت كارى بياود زود يا او را غمى رسد .
اگر كسى [
a
90 ] بيند كه موزهء او بسوخت بىغم گردد . پس اگر اندر خرّمى و شادى بود از وى بشود .
ديگرى گفت موزه نيكى بود . پس اگر بيند كه موزه از پاى او بكندند يا نعلين او از بيمارى كه بر بستر خفته بود رهاى « 1 » باشد .
دانيال گفت اگر كسى بيند كه موزهء اديم اندر پاى داشت او زن كند .
موزهء سپيد زنى بود كه بر وى نبايد ترسيدن .
موزهء دريده غمى بود كز وى رهاى « 1 » ياود .
و امّا خريدن موزهء بزرگ خواستهاى بود كه بيابد .
اگر موزهء ساده به دو فرستادند او زنى بكند دوشيزه « 2 » .
اگر زير موزه دريده بود دوشيزه نباشد .
اگر بيند كه موزهاى اندر چاه افگندند زن را طلاق دهد .
اگر بيند كه به مرد مجهول فروخت زنش بميرد .
اگر بيند كه روباهى يا ددى ديگر اندر موزهء او جست و موزه را از وى بستد مردمان اندر پس زنش افتند تا مرورا از راه ببرند .
و پسر سيرين گفت و دانيال گويد « 3 » هرچ به اوّل زمستان در « 4 » موزه بيند نيك بود ، يافت . امّا در روزگار تابستان غم بود .
اگر بيند كه موزه از پاى او بكندند بىغم شود ، از بهر آنك پاى او آسايش هرچ اندر پاى بينى هرچ كهنهتر آسانتر .
و اگر موزه از نمد بود آسانى بود و نيكى ، و اگر از سنگ بود غم سخت بود ، و اگر از آهن بود زندگانى باشد . [
b
90 ]
* * *
هامش
( 1 ) - كذا در اصل : ( - رهائى )
( 2 ) - اصل : دوشيذه
( 3 ) - اصل : گويند
( 4 ) - اصل : درز