نبود عيش چو معشوقه بود بوسه شمر .
چه حديث است مرا به كه شمارى ننهم . . . )
فرخى . جاى ديگر فرمايد :
خوش آن حساب كه باشد محاسبش معشوق * خوش آن شمار كه باشد شمارگيرش يار .
فرخى .
نبود فضل چو نقص و نبود نيك چو بد نبود علم چو جهل و نبود مدح چو ذم .
اديب صابر .
نبود مكافات دروغى جز دروغى .
نظام بىنظام ار كافرم خواند * چراغ كذب را نبود فروغى
مسلمان خوانمش من زانكه . . . )
نقل از ابدع البدايع . نظير :
گر خواجه ز بهر ما بدى گفت * ما چهره ز غم نمىخراشيم
جز وصف نكوئيش نگوئيم * تا هردو دروغ گفته باشيم .
كمال اسمعيل .
او چيزى گفت ما را خوش آمد ما هم چيزى گفتيم كه او را خوش آيد .
نبود مهترى چو دست دهد روز و شب را شراب نوشيدن
( . . . يا طعام لذيذ بس خوردن * يا بالوان لباس پوشيدن
يا بر آنها كه زيردست تواند * هرزمان بىگنه خروشيدن
من بگويم كه مهترى چه بود * گر تو خواهى ز من نيوشيدن
مملكت را ز غم رهانيدن * بمراعات خلق كوشيدن . )
حافظ .
رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
نبود نيك نزد بيداران راه بىيار و كار بىياران .
اوحدى .
رجوع به : آب به آب مىخورد . . . ، و رجوع به : آرى باتفاق . . . ، شود .
نبود همچو فربهى آماس .
عقل را حايل جحيمشناس . . . )
سنائى .
رجوع به : آماس را از فربهى . . . ، شود .
نبود هيچ طفل بخرد خرد .
گرچه بسيار سال برنشمرد . . . )
سنائى .
نظير : بزرگى بعقل است نه بسال . سعدى .
نبود يك بها تاج سر كو كنار و افسر نوشيروان .
نيست نظير تو خصم خود . . . )
خاقانى .
نبهره شود آشكارا ز ساو در آتش چو بانگ كلاغ از چكاو
( يكى گاه بايد پر از تف و تاب * كه سازد هويدا نبهره ز ناب . . . )
مرحوم اديب .
رجوع به : عند الامتحان . . . ، شود .
نبيد خورده نايد باز جامت هميدون مرغ جسته باز دامت .
ويس و رامين .
رجوع به : آب ريخته پا كوزه . . . ، شود .