تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1799

مساهمون:

ص١٧٩٩

نبود عيش چو معشوقه بود بوسه شمر .

چه حديث است مرا به كه شمارى ننهم . . . )
فرخى . جاى ديگر فرمايد :
خوش آن حساب كه باشد محاسبش معشوق * خوش آن شمار كه باشد شمارگيرش يار .
فرخى .
نبود فضل چو نقص و نبود نيك چو بد نبود علم چو جهل و نبود مدح چو ذم . اديب صابر .

نبود مكافات دروغى جز دروغى .

نظام بىنظام ار كافرم خواند * چراغ كذب را نبود فروغى مسلمان خوانمش من زانكه . . . )
نقل از ابدع البدايع . نظير :
گر خواجه ز بهر ما بدى گفت * ما چهره ز غم نمىخراشيم جز وصف نكوئيش نگوئيم * تا هردو دروغ گفته باشيم .
كمال اسمعيل . او چيزى گفت ما را خوش آمد ما هم چيزى گفتيم كه او را خوش آيد .
نبود مهترى چو دست دهد روز و شب را شراب نوشيدن
( . . . يا طعام لذيذ بس خوردن * يا بالوان لباس پوشيدن يا بر آنها كه زيردست تواند * هرزمان بىگنه خروشيدن من بگويم كه مهترى چه بود * گر تو خواهى ز من نيوشيدن مملكت را ز غم رهانيدن * بمراعات خلق كوشيدن . )
حافظ . رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
نبود نيك نزد بيداران راه بىيار و كار بىياران . اوحدى . رجوع به : آب به آب مىخورد . . . ، و رجوع به : آرى باتفاق . . . ، شود .

نبود همچو فربهى آماس .

عقل را حايل جحيم‌شناس . . . )
سنائى . رجوع به : آماس را از فربهى . . . ، شود .

نبود هيچ طفل بخرد خرد .

گرچه بسيار سال برنشمرد . . . )
سنائى . نظير : بزرگى بعقل است نه بسال . سعدى .

نبود يك بها تاج سر كو كنار و افسر نوشيروان .

نيست نظير تو خصم خود . . . )
خاقانى .
نبهره شود آشكارا ز ساو در آتش چو بانگ كلاغ از چكاو
( يكى گاه بايد پر از تف و تاب * كه سازد هويدا نبهره ز ناب . . . )
مرحوم اديب . رجوع به : عند الامتحان . . . ، شود .
نبيد خورده نايد باز جامت هميدون مرغ جسته باز دامت . ويس و رامين . رجوع به : آب ريخته پا كوزه . . . ، شود .