به : حاجت مشاطه نيست . . . ، شود .
نبايد دوستان را دل شكستن كه چون بشكست نتوان باز بستن .
ازدهنامهء اوحدى .
نبايد زبان از هنر چيرهتر دروغ از هنر نشمرد دادگر .
فردوسى . نظير :
لاف كار اجلاف است .
نبايد سرد و خشك و كند بودن ببايد گرم و تر و تند بودن .
كاتبى .
نبايد شد از خندهء شه دلير نه خنده است دندان نمودن ز شير .
اسدى .
نبايد غم ناجوانمرد خورد .
مكافات يابد بدان بد كه كرد . . . )
فردوسى .
نبايد فشاند و نبايد فشرد
چو دارى بدست اندرون خواسته * زر و سيم و اسبان آراسته
هزينه چنان كن كه بايدت كرد . . . ، * ميانه گزينى بمانى بجاى
نباشد جز از نيكيت رهنماى . )
فردوسى . رجوع به : اسب راه آن است . . . ، و رجوع به : اسراف حرام . . . ، شود .
نبايد كه باشد جهاندار زفت دل زفت با خاك تيره است جفت .
فردوسى .
رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
نبايد كه بدپيشه باشدت دوست كه هركس چنانت گمارد ( ؟ ) كه اوست .
اسدى .
رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
( همهروزه فرمايشان دار و برد * سوارى و شور و سليح و نبرد . . . )
اسدى .
نبايد كه بيكار باشد سپاه نه آسوده از رنج و تدبير شاه .
نبايد كه خسرو بود ياوهگوى بدشمن دهد ياوهگوى آبروى .
ابو شكور .
نبايد مهان سپه سر بسر كه پيوند سازند با يكدگر
نبايد كه هم پشت باشند هيچ جز اندر گه رزم كردن بسيچ .
اسدى .
نبايد گرگ را دريدن آموخت .
ز بيدادى جهان داند جهان سوخت . . . )
از اسرارنامهء عطار .
نبايد نمودن به بيرنج رنج كه بر كس نماند سراى سپنج .
فردوسى .
رجوع به : ميازار مورى . . . ، شود .
نبايست كردن خلاف پدر كه آخر پشيمانى آرد ببر .
فردوسى . ى .
نبت لا كسعدان .
چو برسنجى اين را بمنظوم فضل * همان قصهء نت و سعدان نمايد .
مرحوم اديب .
نبخشدت خورشيد بينندگى چو چشم تو را نيست رخشندگى .
مرحوم اديب .
نبخشد زر جوانمرد از پى نام نجويد نردبان مرغ از پى بام .
امير خسرو دهلوى .