[ جلد چهارم ]
[ ادامه باب ميم ]
و رجوع به : اترك التروك . . . ، شود .
مزن فال بد كاورد حال بد
. . . مبادا كسى كو زند فال بد . )
نظامى . رجوع به :
فال كرده كار كرده . . . ، شود .
مزهء دهن كسى را دانستن .
مقصود او را از گفتهء او فهم كردن .
مزهء لوطى خاك است .
بمزاج بكسيكه شراب بىمزه و نقلى خورد گويند .
مژدگانى كه گربه عابد شد
. . . عابد و زاهد و مسلمانا . )
عبيد زاكانى .
مژه به چشم زيادتى نكند .
هميشه براى كسان و نزديكان در خانهء خويشان و پيوندان جاى باشد .
مساعدة الخاطل تعد من الباطل .
مسافر آن بود اى رهپرست كه مسير و روش در مستقبل است .
( پس . . . ) مولوى .
مساكن اهل الفقر حتى قبورهم عليها تراب الذل بين المقابر .
مست ار ادبى نمود هشيارش دان هشيار كه بىادب بود مستش گير
( ناكس چو بعيوق رسد پستش گير * آزاده اگر فرو فتد دستش گير . . . )
شيخ سيف الدين باخزرى .
مست از كجا شرم از كجا .
مست است زمين زيراك خورده است بجاى مى در كاس سر هرمز خون دل نوشروان .
خاقانى .
مست بودم اگر گهى خوردم
. . . كه فراوان خورند مستانا . )
از موش و گربهء عبيد زاكانى . رجوع به : از مست سخن مگير . . . ، شود .
مستحق داند زر چيست .
گج .
مستحق محروم است .
تمثل :
همىدانندگان را هست معلوم * كه باشد مستحق پيوسته محروم .
نظامى .
رجوع به : المستحق محروم ، شود .
مست خفته را پنگان مزن .
مثال :
چو مست خفت ببالينش بر تو اى هشيار * مزن گزافه بانگشت خويش پنگانرا .
ناصر خسرو .
نظير : سرود ياد مستان دادن . الفتنة نائمة لعن اللّه من ايقظها .
مستراح چو پر گشت گندهتر گردد .
شريفزاده چو مفلس شود در او پيوند * كه شاخ گل چو تهى گشت بارور گردد
لئيمزاده چو منعم شود از او بگريز * كه . . . )
ابن يمين .
مست را مسجد و كنشت يكيست
. . . نيست را دوزخ و بهشت يكيست . )
سنائى .