تو را نه چرخ و هفت اختر غلام است * تو شاگرد تنى حيفى تمام است .
ناصر خسرو .
هرآنكو نفس خود بشناخت بشناسد يقين حق را * امير المؤمنين اين گفته شير ايزد ديان .
ناصر خسرو .
ايدل گرت شناختن راه حق هواست * خود را بدان كه عارف خود عارف خداست .
ابن يمين .
آنچه در علم بيش مىبايد * دانش ذات خويش مىبايد .
اوحدى .
اين بدان كايت شرف اين است * نسخهء سر من عرف اين است .
اوحدى .
آنكه خود را شناخت نتواند * آفريننده را كجا داند .
امير خسرو دهلوى .
حكماى بزرگتر كه در قديم بودهاند چنين گفتهاند كه از وحى قديم كه ايزد تعالى فرستاد به پيغمبران روزگار آن است كه مردمرا گفت خويشرا بدان كه چون ذات خويش بدانستى چيزها را دريافتى و پيغمبر ما عليه السلام گفت من عرف نفسه فقد عرف ربه . ابو الفضل بيهقى .
اندرين ره كه راه مردان است * هركه خود را شناخت مرد آن است .
سنائى .
اگر بشناختى خود را بتحقيق * هم از عرفان حق يا بى تو توفيق
نماند بر تو پنهان هيچ حالى * نبينى از جهان درد و ملالى .
ناصر خسرو .
خودشناسى را سرمايهء بزرگ دان . خواجه عبد اللّه انصارى . رحم امرءا عرف قدره و لم يتعد طوره . على عليه السلام .
اى شده از شناس خود عاجز * كىشناسى خداى را هرگز
چون تو در علم خود زبون باشى * عارف كردگار چون باشى .
سنائى .
بهر اين گفت آنكه بيناى ره است * حق شناسد آنكه از نفس آگهست .
امير حسينى ساداة
بالاتر از اين سخن چه گويم * خود را بشناس من چه گويم .
امير حسينى ساداة
چو تو هادى شدى بر خود نگه كن * بدان خود را و قصد بارگه كن
كه چون خوددان شوى حقدان شوى تو * از آن پس روى در پيشان شوى تو .
اسرارنامه .
بپاى فكر سفر كن در آفرينش خويش * بسا غنيمتها كاندرين سفر يا بى .
كمال اسمعيل .
اعرفكم بربه اعرفكم بنفسه . حديث . اعرف نفسك تعرف ربك . حديث .
بهشتيش هستو شوى از نخست * اگر خويشتن راشناسى درست .
اسدى .
دمى با حق نبودى چون زنى لاف شناسائى * تمام عمر با خود بودى و نشناختى خود را .
وحيد قزوينى .
شناختن نتوانى هرگز ايزد را * چو خود شناختن نفس خويش نتوانى .
قاآنى .
چون تو شناساى خود شوى بحقيقت * بر تو هويدا شود حقيقت دو جهان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
من عز بز .
من عز بز و عز الحر فى ظلفه * فانما يسغب الهرماس من انفه .
ابو اسحق غزى .