تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1886

مساهمون:

ص١٨٨٦
هم‌نشينى به از كتاب مخواه * كه مصاحب بود گه و بيگاه بهجت افزاى جان و راحت دل * هرچه دلخواه تست از آن حاصل اين‌چنين همدمى لطيف كه ديد * كه نه رنجيد و نه برنجانيد
رجوع به : در اين زمانه رفيقى . . . ، شود .
و دارهم ما دمت فى دارهم و ارضهم ما كنت فى ارضهم . رجوع به : حسين اذا كنت . . . ، شود .
و ربما فات قوما جل امرهم من التانى و كان الحزم لو عجلوا . نظير : دست‌دست پيش دستان است .

ورت رضاست كه سيكى خورى به نيكى نوش .

گرت هواست كه عشرت كنى بدانش كن . . . )
اوحدى . رجوع به : آب انگور نكو خور . . . ، شود .

ورت نيست باور بيا و ببين .

ورچه از چشم نهان گردد ماه اندر ميغ نشود تيره و افروخته ماند بميان . فرخى .

و رضى الناس غاية لا ترام .

خشنودى مردمان آرزوئيست كه بدان دست نتوان يافت

ورق برگشتن .

كار ديگرگون شدن .

ورقه و گلشاه .

معشوقه و عاشقى مثلى . مثال :
مونس مجلس ميمون تو هركس كه بود * به تو دلشاد بود همچو بگلشه ورقه .
سوزنى .
عقل همه عاقلان چيره شود چون رسد * ورقه بگلشاه من ويسه برامين من
مولوى . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .

ورمال آقا را دمش دادن .

تعبيرى عاميانه است و از آن ربودن يا گريختن اراده كنند .

ورم را از فربهى بدان .

تمثل :
چه نسبت بود حاسدان را به تو * كسى فربهى چون شمارد ورم .
ابو الفرج رونى .
نورى ندهد روشنى كار حسودش * اصلى نبود فربهى حال ورم را .
ابو الفرج رونى . رجوع به : آماس را از فربهى . . . ، شود .

وزر صدقة المنان اكثر من اجره .

على عليه السلام . رجوع به : آفة السماح . . . ، شود .

وزير بدگمان تدبير راست چون تواند كردن .

( به روى بدگمان بودن و ويرا متهم داشتن فايده چيست كه خلل آن به كارهاى خداوند بازگردد . . . كه هرچه بينديشد و خواهد تا بگويد .