همنشينى به از كتاب مخواه * كه مصاحب بود گه و بيگاه
بهجت افزاى جان و راحت دل * هرچه دلخواه تست از آن حاصل
اينچنين همدمى لطيف كه ديد * كه نه رنجيد و نه برنجانيد
رجوع به : در اين زمانه رفيقى . . . ، شود .
و دارهم ما دمت فى دارهم و ارضهم ما كنت فى ارضهم .
رجوع به :
حسين اذا كنت . . . ، شود .
و ربما فات قوما جل امرهم من التانى و كان الحزم لو عجلوا .
نظير :
دستدست پيش دستان است .
ورت رضاست كه سيكى خورى به نيكى نوش .
گرت هواست كه عشرت كنى بدانش كن . . . )
اوحدى . رجوع به : آب انگور نكو خور . . . ، شود .
ورت نيست باور بيا و ببين .
ورچه از چشم نهان گردد ماه اندر ميغ نشود تيره و افروخته ماند بميان .
فرخى .
و رضى الناس غاية لا ترام .
خشنودى مردمان آرزوئيست كه بدان دست نتوان يافت
ورق برگشتن .
كار ديگرگون شدن .
ورقه و گلشاه .
معشوقه و عاشقى مثلى .
مثال :
مونس مجلس ميمون تو هركس كه بود * به تو دلشاد بود همچو بگلشه ورقه .
سوزنى .
عقل همه عاقلان چيره شود چون رسد * ورقه بگلشاه من ويسه برامين من
مولوى .
رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .
ورمال آقا را دمش دادن .
تعبيرى عاميانه است و از آن ربودن يا گريختن اراده كنند .
ورم را از فربهى بدان .
تمثل :
چه نسبت بود حاسدان را به تو * كسى فربهى چون شمارد ورم .
ابو الفرج رونى .
نورى ندهد روشنى كار حسودش * اصلى نبود فربهى حال ورم را .
ابو الفرج رونى .
رجوع به : آماس را از فربهى . . . ، شود .
وزر صدقة المنان اكثر من اجره .
على عليه السلام . رجوع به : آفة السماح . . . ، شود .
وزير بدگمان تدبير راست چون تواند كردن .
( به روى بدگمان بودن و ويرا متهم داشتن فايده چيست كه خلل آن به كارهاى خداوند بازگردد . . . كه هرچه بينديشد و خواهد تا بگويد .