نگفته ندارد كسى با تو كار و ليكن چو گفتى دليلش بيار .
سعدى .
نظير :
بس كسا كاندر هنر وندر گهر دعوى كند * همچو خر در خرو مانده چون گه برهان شود .
فرخى .
نگقته واى سرم .
هيچ نپخته است .
نگنجد دو شمشير در يك غلاف .
نظير : لا يجمع سيفان فى غمد .
تريدين كيما تضمدينى و خالدا * و هل يجمع السيفان ويحك فى غمد .
رجوع به : دو پادشاه در اقليمى . . . ، شود .
نگندد سير ناخورده دهانى .
نپيچد جرم ناكرده روانى . . . )
ويس و رامين .
نگو لره خر بود ( .
. . دوشابت شيرين نبود . ) لرى به شهر در تغار پارهدوز آبى تيره ديد گمان برد مگر شيره است درمى به پارهدوز داده از آب بستد و نان در وى اشكنه كرد و چون بجمله بخورد گفت . . .
نگونسار مرد پندارد كه همه راستان نگونسارند .
( مر مرا همچو خويشتن نشگفت * كه نگونسار و غمر پندارند كه . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : كافر همه را . . . ، شود .
نگو نشنو .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نگون كرده زين و گسسته لگام .
چمان و چران چون پلنگان بكام . . . )
. فردوسى .
نگويد با خرد با بىخرد راز بگنجشگان نشايد طعمهء باز .
ناصر خسرو .
نگويد سخن شاه جز راه راست .
تو آن گوى كز پادشاهان سزاست . . . )
فردوسى .
نگويد كس كه ناكس جز بچاه است اگرچه برشود ناكس بكيوان .
ناصر خسرو .
نگويم ز جنگ بدانديش ترس كه در حالت صلح از او بيش ترس .
سعدى .
رجوع به : دشمن چون از هر حيلتى . . . ، شود .
نگويند از حرم الا بمحرم .
سخن را روى با صاحبدلان است . . . )
سعدى .
نگويند از سر بازيچه حرفى كز آن پندى نگيرد صاحب هوش
( . . . وگر صد باب حكمت پيش نادان * بخوانى آيدش بازيچه در گوش . )
سعدى .
نگويى به پيش زنان راز را .
اگر بشكنى گردن آز را . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مردم سرافراز . . . ، شود .
نگهبانى ملك و دولت بلاست گدا پادشاهست و نامش گداست .
سعدى .
رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .