تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1830

مساهمون:

ص١٨٣٠
يكيرا ز ماهى به ماه آورد * يكيرا ز مه زير چاه آورد .
فردوسى .
نگر تا نگردد بگرد تو آز كه آز آورد خشم و بيم و نياز . فردوسى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
نگر تا ننازى بتخت بلند چو ايمن شوى سخت ترس از گزند . فردوسى . رجوع به : فواره چون بلند . . . ، و رجوع به : اذا تم امر . . . ، شود .
نگر خواب را بيهده مشمرى يكى بهره دانش ز پيغمبرى . فردوسى . رجوع به : الرؤيا الصالحة . . . ، شود .

نگردد تبه نام و گفتار پاك .

ز خورشيد و از آب و از باد و خاك . . . )
فردوسى .

نگردد جوانمرد پرخاشجوى .

ز بهر پرستندهء كژ مگوى . . . )
فردوسى .
نگردد چو ياقوت خاراى احمر نه سنگ سيه چون عقيق يمانى . فرخى . رجوع به : زمرد و گيه سبز . . . ، شود .

نگردد دوست هرگز هيچ دشمن .

نگردد موم هرگز هيچ آهن . . . ، )
ويس و رامين .
نگردد مرد مردم جز بغربت نگيرد قدر باز اندر نشيمن
( . . . نهال آنگه شود در باغ بررو * كه برداريش از آن پيشينه معدن تواند سنگ را هرگز بريدن * اگر از سنگ بيرون نايد آهن ؟ بجام زر بر دست شه آيد * مروق مى چو بيرون آيد از دن به شهر و برزن خود در چه يا بى * بجز آن كاندران شهر است و برزن به خانه در ز نور قرص خورشيد * همان بينى كه برتابد ز روزن اگر مر روز را ميديد خواهى * سر از روزن برون بايدت كردن . )
ناصر خسرو . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
نگردد ملكت دريا مشوش كه ريگى در بن دريا بود خوش . اسرارنامه .

نگردد موم هرگز هيچ آهن

. . . نگردد دوست هرگز هيچ دشمن . )
( ويس و رامين .
نگر ز نكبت ايام تنگدل نشوى كه چرخ گه بدهد چيز و گاه بستاند . كمال اسمعيل
نگر كه شبنم بيدست و پا ز جذبهء شوق چگونه جاى بدامان آفتاب گرفت . ظهير .

نگفته آخ سرم .

هيچ نپخته است .

نگفته به او از آنجا پاشو اينجا بنشين .

در خوى و خلق سخت به دو ماننده است . نظير : هرچه او ريخته اين جمع كرده .