يكيرا ز ماهى به ماه آورد * يكيرا ز مه زير چاه آورد .
فردوسى .
نگر تا نگردد بگرد تو آز كه آز آورد خشم و بيم و نياز .
فردوسى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
نگر تا ننازى بتخت بلند چو ايمن شوى سخت ترس از گزند .
فردوسى .
رجوع به : فواره چون بلند . . . ، و رجوع به : اذا تم امر . . . ، شود .
نگر خواب را بيهده مشمرى يكى بهره دانش ز پيغمبرى .
فردوسى .
رجوع به : الرؤيا الصالحة . . . ، شود .
نگردد تبه نام و گفتار پاك .
ز خورشيد و از آب و از باد و خاك . . . )
فردوسى .
نگردد جوانمرد پرخاشجوى .
ز بهر پرستندهء كژ مگوى . . . )
فردوسى .
نگردد چو ياقوت خاراى احمر نه سنگ سيه چون عقيق يمانى .
فرخى .
رجوع به : زمرد و گيه سبز . . . ، شود .
نگردد دوست هرگز هيچ دشمن .
نگردد موم هرگز هيچ آهن . . . ، )
ويس و رامين .
نگردد مرد مردم جز بغربت نگيرد قدر باز اندر نشيمن
( . . . نهال آنگه شود در باغ بررو * كه برداريش از آن پيشينه معدن
تواند سنگ را هرگز بريدن * اگر از سنگ بيرون نايد آهن ؟
بجام زر بر دست شه آيد * مروق مى چو بيرون آيد از دن
به شهر و برزن خود در چه يا بى * بجز آن كاندران شهر است و برزن
به خانه در ز نور قرص خورشيد * همان بينى كه برتابد ز روزن
اگر مر روز را ميديد خواهى * سر از روزن برون بايدت كردن . )
ناصر خسرو .
رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
نگردد ملكت دريا مشوش كه ريگى در بن دريا بود خوش .
اسرارنامه .
نگردد موم هرگز هيچ آهن
. . . نگردد دوست هرگز هيچ دشمن . )
( ويس و رامين .
نگر ز نكبت ايام تنگدل نشوى كه چرخ گه بدهد چيز و گاه بستاند .
كمال اسمعيل
نگر كه شبنم بيدست و پا ز جذبهء شوق چگونه جاى بدامان آفتاب گرفت .
ظهير .
نگفته آخ سرم .
هيچ نپخته است .
نگفته به او از آنجا پاشو اينجا بنشين .
در خوى و خلق سخت به دو ماننده است . نظير :
هرچه او ريخته اين جمع كرده .