گاو را دارند باور در خدائى عاميان نوح را باور ندارند از پى پيغمبرى .
سنائى .
نظير :
چو با عامه نشينى مسخ گردى * چه جاى مسخ بلكه نسخ گردى
مبادا هيچ با عامت سروكار * كه از فطرت شوى ناگه نگونسار .
شبسترى .
بتفى مشتعلند و بپفى خاموشند . رجوع به : از پى رد و قبول عامه . . . ، شود .
گاو را رنگ از برون و مرد را از درون جو رنگ سرخ و زرد را .
مولوى .
گاو رسه چو كرد مىندانى بايدت سپرد زر بزرگر .
ناصر خسرو .
رجوع به : كار را با كاردان بايد سپرد ، شود .
گاوريش .
ابله . نادان . مثال :
گاو ريشى بود او برزيگرى * داشت جفت گاوى و طاق خرى .
عطار .
از فعال شاعران خر تميز بىادب * وز خصال خواجگان گاوريش بد نهاد .
سنائى .
تا امامت كند بعامى چند * همچو خود ريش گاو خامى چند .
دهخدا .
رجوع به : ريش گاو . . . ، شود .
گاو زال از شير ايوان نوشيروان نترسد .
از مجموعهء امثال طبع هند .
گاو زهره .
ترسنده .
گر بود زان مى چو زهرهء گاو * خاطر گاو زهره شير شكار
هم ز مى دان كه شاهباز خرد * كبك زهره شود بسيرت سار .
خاقانى .
گاوش زائيده است .
بخت به دو رو آورده تمثل :
بهندوستان پيرى از خر فتاد * پدر مردهاى را بچين گاو زاد .
نظامى .
و امروز اين تعبير بمعنى توجه خرج يا ضررى متداول است .
گاوش نليسيده است .
( هنوز . . . ) تجربه ندارد . تمثل :
رفته است خريهايش ز حد گوساله است * چندى بگذار تا بليسد گاوش .
ظهورى .
نظير : سيلى روزگار نخورده .
گاو شيرده كسى بودن .
رجوع به : گاو دوشا ، شود .
گاو طوس .
در قديم مثلى ساير بوده است و از آن بلاهت مردم طوس را ميخواستهاند . و مشهور است كه وقتى هرون الرشيد بدانجا رسيد مردم طوس گفتند مكه را به شهر ما فرست تا زيارت او كنيم . ابن هباريه شاعر در هجو خواجه نظام الملك طوسى اشاره به همين مثل كرده ميگويد :
فالدهر كالدولاب ليس يدور الا بالبقر . و وقتى يكى از وزرا به گمان عدم التفات خواجه چند طاقيه صوف