تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1265

مساهمون:

ص١٢٦٥
گاو را دارند باور در خدائى عاميان نوح را باور ندارند از پى پيغمبرى . سنائى . نظير :
چو با عامه نشينى مسخ گردى * چه جاى مسخ بلكه نسخ گردى مبادا هيچ با عامت سروكار * كه از فطرت شوى ناگه نگونسار .
شبسترى . بتفى مشتعلند و بپفى خاموشند . رجوع به : از پى رد و قبول عامه . . . ، شود .
گاو را رنگ از برون و مرد را از درون جو رنگ سرخ و زرد را . مولوى .
گاو رسه چو كرد مىندانى بايدت سپرد زر بزرگر . ناصر خسرو . رجوع به : كار را با كاردان بايد سپرد ، شود .

گاوريش .

ابله . نادان . مثال :
گاو ريشى بود او برزيگرى * داشت جفت گاوى و طاق خرى .
عطار .
از فعال شاعران خر تميز بىادب * وز خصال خواجگان گاوريش بد نهاد .
سنائى .
تا امامت كند بعامى چند * همچو خود ريش گاو خامى چند .
دهخدا . رجوع به : ريش گاو . . . ، شود .

گاو زال از شير ايوان نوشيروان نترسد .

از مجموعهء امثال طبع هند .

گاو زهره .

ترسنده .
گر بود زان مى چو زهرهء گاو * خاطر گاو زهره شير شكار هم ز مى دان كه شاهباز خرد * كبك زهره شود بسيرت سار .
خاقانى .

گاوش زائيده است .

بخت به دو رو آورده تمثل :
بهندوستان پيرى از خر فتاد * پدر مرده‌اى را بچين گاو زاد .
نظامى . و امروز اين تعبير بمعنى توجه خرج يا ضررى متداول است .

گاوش نليسيده است .

( هنوز . . . ) تجربه ندارد . تمثل :
رفته است خريهايش ز حد گوساله است * چندى بگذار تا بليسد گاوش .
ظهورى . نظير : سيلى روزگار نخورده .

گاو شيرده كسى بودن .

رجوع به : گاو دوشا ، شود .

گاو طوس .

در قديم مثلى ساير بوده است و از آن بلاهت مردم طوس را ميخواسته‌اند . و مشهور است كه وقتى هرون الرشيد بدانجا رسيد مردم طوس گفتند مكه را به شهر ما فرست تا زيارت او كنيم . ابن هباريه شاعر در هجو خواجه نظام الملك طوسى اشاره به همين مثل كرده ميگويد : فالدهر كالدولاب ليس يدور الا بالبقر . و وقتى يكى از وزرا به گمان عدم التفات خواجه چند طاقيه صوف