نظير : دست خر كوتاه . خر از كفه دور . گاو از خوار بار دور .
گاو باشد دليل سال فراخ
. . . ببر بر پادشاه شود گستاخ . )
سنائى . تعبير رؤياى گاو فراخى سال است .
گاو بچرم اندر بودن .
پايان كار آشكار نبودن .
تمثل :
كنون گاو ما را بچرم اندر است * كه پاداش باد افره ديگر است .
فردوسى .
هنوز از بدى تا چه آيدت پيش * بچرم اندر است اينزمان گاوميش .
فردوسى .
ز جنگ آشتى بيگمان بهتر است * نگه كن كه گاوت بچرم اندر است .
فردوسى .
بچرم اندر است گاو اسفنديار * ندانم چه پيش آورد روزگار .
فردوسى .
نظير : روزى چند در اين جنة المأوى مقر و مثوى سازيم تا اين درشت و نرم از پوست و چرم چگونه بيرون آيد . مقامات حميدى . باقى شده سر گندهاش زير لحاف است . و رجوع به : گاو پيسه . . . شود .
گاو بكشتيم گوسفند بكشتيم سگ بريند ميان اين چىميا « 1 » كه شما بخورديد
. ميهمان از ميزبان روستائى عذر زحمت دوشين ميخواست . روستائى گفت . . .
گاو بكش گنجشگ هزارش يك من است .
تمثل :
گرت پيه بايد بكش گاو ديه * كه گنجشك را در شكم نيست پيه .
مرحوم اديب .
نظير :
تو كت اين گاوهاى پروارند * لاغران را مكش كه بيكارند .
اوحدى .
ما الذباب و ما مرقته . پيه اندر شكم بنجشك نباشد اندر شكم گاو گرد آيد . يعقوب بن ليث . از تاريخ سيستان . گوشترا از بغل گاو برند .
گاو بىشاخ و دم .
نهايت نادان .
تمثل :
چون زو حذرت كردن بايد همى نخست * دجال را ببين به حق اى گاو بىذنب .
ناصر خسرو .
بگريز از آنكه فخرش جز اسب و سيم و زر نيست * گرچه سرو ندارد آن دان كه جز بقرنيست .
ناصر خسرو
گاو پاى در ميان دارد .
تمثل :
انورى آخر نميدانى چه ميگوئى خموش * گاو پاى اندر ميان دارد مران خر در خلاب .
انورى ،
گاو پيسه بچرم بودن .
تمثل :
سپهدار توران از آن بدتر است * كنون گاو پيسه بچرم اندر است .
فردوسى .
رجوع به : گاو بچرم اندر . . . ، شود .
گاو پيشانى سفيد است .
همه كس و در همه جا او را شناسند .
گاو حاج ميرزا آقاسى .
كسى را كه بى خبر و سر زده به همه جا وارد مىشود به اين گاو تشبيه كنند
هامش
( 1 ) چيزميزها .