باب گ
گاو بمهتر لگد بطاق طويله .
به طنز با كسى كه گاز گيرد و لگد زند گويند و مراد آنكه اين دو كار ستور است .
گاز رشست ( و ) و گازرى .
نهايت پاك . مثال : اتفاقا برفى عظيم افتاده بود و دشت و صحرا پنبهزار شده و كوه و كنار از خجلت سرما چادر گازرى در سر گرفته . . . از العراضه .
گازر كه به كار خود تمام است بهتر ز حريرباف خام است .
امير خسرو .
رجوع به : آنكه نداند رقمى . . . ، شود .
گازرگر و خويش بدكان دارد .
جامع التمثيل : نظير : گرو در دست گازر است .
گازر مباش كز پى تزيين ديگرى جامه سپيد كرد و ورا رو مسود است .
ابن يمين .
گازرى از بهر چه دعوى كنى چونكه نشوئى خود دستار خويش .
ناصر خسرو .
نظير :
اى حكيم اول نصيحت گوى نفس خويش را .
رجوع به : خار را در چشم . . . ، شود .
گام در صحراى دل بايد نهاد زانكه در صحراى گل نبود گشاد .
مولوى .
گاو آمد و خورد دفتر پارين را .
ظهورى . رجوع به : آن دفترها را گاو . . . ، شود .
گاوان و خران بار بردار به ز آدميان مردمآزار .
سعدى .
نظير :
مسكين خر اگرچه بىتميز است * چون بار همى برد عزيز است .
سعدى .
حاجى تو نيستى شتر است از براى آنك * بيچاره خار مىخورد و بار مىبرد .
سعدى .
گاو از خرمن كسى بيرون كردن .
تمثل :
اى دل بهواى ارمن ارمن باشم * خالى نكنم ز دل حزن زن باشم .
اى چرخ اگر بحيله بيرون نكنم * گاو تو از آن خرمن خرمن باشم .
طغرل .
گاو از خوار بار دور .
اشاره :
من خود عزيز بار نيم خوار بار گير * آخر نه گاو به بود از خوار بار دور .
صدر الشريعه برهان الاسلام . رجوع به : گاو از كفه دور ، شود .
گاو از كفه دور .
كفه خوشههاى گندم و جو است كه در خرمن بار اول كوفته نشده باشد . مولوى ميفرمايد :
قصه گفت آن شاه را و فلسفه * تا برآمد عشر خرمن از كفه .
مولوى .