تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1264

مساهمون:

ص١٢٦٤
گاو خرف خوى خر طبيعت نادان جز كه ز پهلوى خود كباب نيابد . ظهير .

گاو خوش‌علف .

آنكه هيچ خوردنى را مكروه ندارد . مثال :
هرچه بر سفره و خوان تو نهند * هرچه در كام و دهان تو نهند بخورى خواه گزر خواه صفى ( ؟ ) * گاو و خر نيست بدين خوش‌علفى .
جامى .
گاو در بغداد آيد ناگهان بگذرد از اين سران تا آن سران وز همه عيش و خوشيها و مزه او نبيند غير قشر خربزه . مولوى .

گاو در خرمن كسى كردن ( يا ) راندن ( يا ) افكندن .

تمثل :
گو بعم‌زاد از كجا برخاستت آخر بگو * همچنين بىموجبى اين دشمنيها با منت بيهده خر در خلاب قصهء من رانده‌اى * كافرم گر نفكنم گاو هجا در خرمنت .
انورى .
خوب‌كاران او چو كشت كنند * گاو در خرمن بهشت كنند .
اوحدى .
آن درو چون وقتش آيد من كنم * و آن زمين را گاو در خرمن كنم .
عطار .
گاو را چون دشمن من ميكنند * جمله را در خرمن من ميكنند .
عطار .
هر خرى در خرمنش مىكرد گاو * كشته را هرگز سگان ندهند داو .
عطار .

گاودل .

ترسنده .
منم گاودل تا شدم شير طالع * كه طالع كند با دل من نزاعى . ازين شير طالع بلرزم چو خوشه * كه از شير ترسد دل هر شجاعى .
خاقانى . رجوع به : اشتردل ، شود .

گاو دوشا ، گاو شيرده .

مثال :
گاو دوشاى عمر بدخواهش * برهء خوان شير گردون باد .
ابو الفرج رونى .
گاو دوشاى عمر او ندهد * زين پس از خشكسال حادثه شير .
انورى . و امروز گويند فلان گاو شيرده به همان است . يعنى معاش و گذرانش بىعوضى از كيسهء او باشد .

گاو را از خر ندانستن ( يا ) فرق نكردن .

گاو ريشى بود او برزيگرى * داشت جفت گاوى و طاق خرى از قضا در ده وباى گاو خاست * از اجل اين روستائى داو خواست گاو را بفروخت حالى خر خريد * گاويش بود و خرى بر سر خريد چون گذشت از بيع ده روز از شمار * از وباى خر خرش ميمرد زار مرد ابله گفت اى داناى راز * گاو را از خر نميدانى تو باز .
عطار .