گاو خرف خوى خر طبيعت نادان جز كه ز پهلوى خود كباب نيابد .
ظهير .
گاو خوشعلف .
آنكه هيچ خوردنى را مكروه ندارد .
مثال :
هرچه بر سفره و خوان تو نهند * هرچه در كام و دهان تو نهند
بخورى خواه گزر خواه صفى ( ؟ ) * گاو و خر نيست بدين خوشعلفى .
جامى .
گاو در بغداد آيد ناگهان بگذرد از اين سران تا آن سران وز همه عيش و خوشيها و مزه او نبيند غير قشر خربزه .
مولوى .
گاو در خرمن كسى كردن ( يا ) راندن ( يا ) افكندن .
تمثل :
گو بعمزاد از كجا برخاستت آخر بگو * همچنين بىموجبى اين دشمنيها با منت
بيهده خر در خلاب قصهء من راندهاى * كافرم گر نفكنم گاو هجا در خرمنت .
انورى .
خوبكاران او چو كشت كنند * گاو در خرمن بهشت كنند .
اوحدى .
آن درو چون وقتش آيد من كنم * و آن زمين را گاو در خرمن كنم .
عطار .
گاو را چون دشمن من ميكنند * جمله را در خرمن من ميكنند .
عطار .
هر خرى در خرمنش مىكرد گاو * كشته را هرگز سگان ندهند داو .
عطار .
گاودل .
ترسنده .
منم گاودل تا شدم شير طالع * كه طالع كند با دل من نزاعى .
ازين شير طالع بلرزم چو خوشه * كه از شير ترسد دل هر شجاعى .
خاقانى .
رجوع به : اشتردل ، شود .
گاو دوشا ، گاو شيرده .
مثال :
گاو دوشاى عمر بدخواهش * برهء خوان شير گردون باد .
ابو الفرج رونى .
گاو دوشاى عمر او ندهد * زين پس از خشكسال حادثه شير .
انورى . و امروز گويند فلان گاو شيرده به همان است . يعنى معاش و گذرانش بىعوضى از كيسهء او باشد .
گاو را از خر ندانستن ( يا ) فرق نكردن .
گاو ريشى بود او برزيگرى * داشت جفت گاوى و طاق خرى
از قضا در ده وباى گاو خاست * از اجل اين روستائى داو خواست
گاو را بفروخت حالى خر خريد * گاويش بود و خرى بر سر خريد
چون گذشت از بيع ده روز از شمار * از وباى خر خرش ميمرد زار
مرد ابله گفت اى داناى راز * گاو را از خر نميدانى تو باز .
عطار .