كوهرا كى در ربايد تندباد
كه نيم كوهم ز صبر و حلم و داد . . . )
مولوى .
كوه كندن و موش برآوردن .
گج . قصهاى كه لافونتن از زائيدن البرز بنظم آورده محتمل است از اين مثل مأخوذ باشد .
كوهكن شهره نگرديد بشيرين كارى تا كه گلگون رخش از تيشهء فرهاد نشد .
كمال .
كوه موقر كجا و كاه محقر
خرقهء پارين ترا به كار نيايد . . . )
قاآنى .
كوه و دريا را چه باك از سايهء پر ذباب
ملك و عمرت را چه باك از كيد و مكر دشمنان . . . )
معزى . نظير :
سايه بر درياى چين چون افكند پر ذباب .
معزى .
كوه و كاه پيش او يكسان است .
مردى نادان يا بخشنده و راد است .
كوهيرا بكاهى بخشند .
نظير : چكنم با مشتى خاك جز آمرزيدن . رجوع به : بهشت را به بها . . . ، شود .
كوى پر دزد و شهر پر اوباش محتسب را چه خوش بود خشخاش !
سنائى .
كوى نوميدى مرو اميدهاست سوى تاريكى مرو خورشيدهاست .
مولوى .
كه آگه است كه تقدير بر سرش چه نوشت .
حافظ .
كهان و مهان خاك را زادهايم بناكام تن مرگ را دادهايم .
فردوسى .
رجوع به از مرگ خود چاره . . . ، شود .
كه از آن دنيا آمده كه بگويد نيمسوز به كار مىبرند .
كه بر آب و گل نقش ما ياد « 1 » كرد ؟ كه ماهار در بينى باد كرد ؟
رودكى .
كه پيش خر و گاو زعفران است .
كاهيست تباه اين جهان و ليكن . . . ، )
ناصر خسرو .
كه برگيرد آن را كه تو بفكنى كه پيوندد آن را كه تو بشكنى
( هم آنكه سوى آسمان كرد روى * چنين گفت كارى داور راستگوى . . . )
فردوسى ؟
كه بود تقليد اگر كوه قويست
زانكه بر دل نقش تقليد است بند * رو به آب چشم بندش را برند
زانكه تقليد آفت هر نيكوئيست . . . )
مولوى .
رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود .
هامش
( 1 ) نب : نقش بنياد كرد .