( بحر معنى چو شود موج سكال * چشمهء حرف بود تنگ مجال . . . )
جامى .
نظير :
گر بريزى بحر را در كوزهاى * چند گنجد قسمت يك روزهاى .
مولوى .
كوه با آن عظمت آنطرفش صحرا بود
دست بر دامن هركس كه زدم رسوا بود . . . )
نظير : كاسهء آسمان ترك دارد .
كوه برپاى چون توان برخاست .
پاى من زير كوه آهن بود . . . )
خاقانى .
كوه بكوه ميرسد .
كوه بكوه هم رسد چون نرسد دلى بدل * غصهء بيدلى نگر هم ز بلاى آسمان .
خاقانى .
كوه بكوه نرسد آدمى بآدمى رسد .
اشاره :
باور نكردمى كه رسد سوى كوه كوه * مردم رسد بمردم باور بكردمى
كوهى بود تنم كه به دو كوه غم رسيد * من مردمم چرا نرسيدم بمردمى .
نوعى خبوشانى . « 1 »
كوه بىچاره چه داند گفت چيست زانكه بيچاره ز گفتنها تهى است ليك موسى فهم گفتنها كند كوه عاجز خود چه داند اى سند .
مولوى .
كوه در سوراخ سوزن كى رود
. . . جز مگر آن كوه برك كه شود . )
مولوى .
كوهرا با سوزن نتوان سنبيد .
تمثل :
هرگز نكند بر تو اثر چارهء دشمن * هرگز نشود بر تو روا حيلهء محتال
كان چاره چو سنبيدن كوه است بسوزن * وان حيله چو پيمودن آبست بغربال .
معزى .
كوهرا بالاى كوه ( يا روى كوه ، ميگذارد .
نهايت نيرومند و پرقوت است .
كوهرا بنوك سوزن از بيخ بركندن آسانانتر است از رزيلت كبر از دل افكندن .
ابو هاشم صوفى نقل از بهارستان جامى .
كوهرا ديدن و كان را نديدن .
بىخبر بودند از سر آن گروه * كوه را ديده نديده كان بكوه .
مولوى .
كوهرا غرقه كند يك خم زنم منفذى گر باز دارد سوى يم چون به دريا راه شد از جان خم خم با جيحون برآرد اشتلم .
مولوى .
كوهرا فرهاد كند و لعل را پرويز يافت
بردهام صد رنج و شد وصلت نصيب ديگران . . . )
ابو المعالى .
هامش
( 1 ) اين قطعه را بنام خاقانى نيز ديدهام .