كوسهء كمريش دلى داشت تنگ ريشكشان ديد يكيرا بچنگ گفت رخم گرچه زجاجىوش است ايمنى از ريشكشان هم خوش است .
رجوع به : آسوده كسى كه خر ندارد . . . ، شود .
كوسه و ريش پهن نميشود .
نظير : الضدان لا يجتمعان .
كوشا باشيد تا آبادان باشيد .
از قابوسنامه . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كوشش بيفايده است وسمه بر ابروى كور
كس نتواند گرفت دامن دولت به زور . . . )
سعدى -
كوشش بيهوده به از خفتگى
دوست دارد دوست اين آشفتگى . . . )
مولوى .
نظير : بيگارى به كه بيكارى . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كوشش چه سود چون نكند بخت ياورى .
از مجموعهء امثال طبع هند . رجوع به :
اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
كوشش قضا را سبب است .
( بزرجمهر گفت استاد را پرسيدم كارها بكوشش است يا قضا گفت . . . ) از تاريخ گزيده . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كوشندگى مايهء بخشش است ز كوشندگى مرد را ارزش است .
كه . . . )
مرحوم اديب .
كوفته را نان تهى كوفته است
كوفته بر سفرهء ما گو مباش . . . )
سعدى .
رجوع به : اى سير ترا نان جوين . . . ، و رجوع به : آدم گرسنه سنگ را هم . . . ، شود .
كوفتهء همسايه تخم قاز دارد .
نظير : مرغ همسايه قاز مينمايد .
كو فرصت .
مردى پوست هندوانهاى بر سر چوبى كرده و در حالى كه آب از بينيش روان بود آن را بتندى چرخ ميداد و خود نيز ميدويد عابرى گفت بينى پاك كن مرد بپاسخ گفت . . .
كوفى وفا ندارد .
نظير : الكوفى لا يوفى .
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يا رب از مادر گيتى بچه طالع زادم .
حافظ .
كوك و كلك كردن .
با تعب و مهارت اسباب كارى را فراهم ساختن .
كولى غربال برو گرفته از رفيقش پرسيد مرا چگونه بينى گفت بدانسان كه تو مرا بينى .
نظير :
بهر چشمى كه مىبينيد ما را * همان چشم است مىبيند شما را .
آينهام من اگر تو زشتى زشتم * ور تو نكوئى نكوست سيرت و سانم .
ناصر خسرو .