كوزه بيدسته چو بينى به دو دستش بردار
مرد بىبرك و نوا را بحقارت مشمار . . . )
كوزهء چوبين كه در وى آب جوست قدرت آتش همه بر ظرف اوست .
مولوى .
كوزهء خالى زود از لب بام افتد .
تمثل :
نيست اوج اعتبار پوچ مغزان را ثبات * كوزهء خالى فتد زود از كنار بامها .
صائب .
كوزهگر از كوزهء شكسته آب مىخورد .
كوزهء نو آب خنك دارد .
نظير : نو كه آمد ببازار كهنه شود دلآزار . نو - كر .
كوزهء نو دو روز آب را سرد دارد .
گج نظير : نوكر نو تيزرو . نو - كر !
كوزه هميشه از آب سالم ، درست برنيايد .
تمثل :
بطمع در خطر ميفت و مكن * رشتهء غم بدست آزد و تو
كه نخواهد هميشه بازآمد * بسلامت ز چشمهسار سبو .
ابن يمين .
خويشتن را در خطر مفكن باميد بهى * كز كنار چشمه نايد تا ابد سالم سبوى .
ابن يمين .
آن نميدانست عقل پاى سست * كه سبو دايم ز جو نايد درست .
مولوى .
نبايد كه ما را شود كار سست * سبو نايد از آب دايم درست .
نظامى .
عادت اين پاسبانان در تو رست * نايدت هر بار دلو از چه درست .
مولوى .
يكدل لبتشنه نايد از سر كويت درست * كوزه در سرچشمه چون بسيار شد خواهد شكست .
كاتبى .
نظير : لا كل مرة تسلم لجره .
كوس رسوائى ما بر سر بازار زدند .
كوس لمن الملك زدن .
خود را داراى قدرت و نيروى عظيم ديدن . اقتباس از آيهء شريفه :
لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ
. قرآن كريم سورهء 40 . آيهء 16 .
اقتباس :
آن دلبر عيار من ار يار منستى * كوس لمن الملك زدن كار منستى
سنائى .
لمن الملك بخواندى تو اميرا بيقين * با قليل الفئه كت داد در آن لشكر كام .
محمد بن وصيف سگزى
كيست در اين دستگه ديرپاى * كو لمن الملك زند جز خداى .
نظامى .
كز لمن الملك چو آيد خطاب * كس نبود جز تو كه گويد جواب .
خواجو .
خوش درآ مى خور در قصر ملك خرم و شاد * ز تكبر لمن الملك چه خوانى بر شاه
نرسد خود لمن الملك در اين قصر ترا * اگرت چند بود عز و فر و خوبى و جاه .
كوسه پى ريش رفت بروت نيز بر سر آن نهاد .
كوسهء ريشپهن .
متناقضين .